تجربه های پیاده روی و روستاگردی در گرجستان : مرداد و شهریور 1391

مسیرهای پیموده شده با قرمز پررنگ نشان داده شده

بالاخره، رویایی که دیرزمانی بود در سر می پروراندم به واقعیت پیوست: پیاده روی و روستاگردی در گرجستان. در سفر کوتاهی که اواخر بهار دو سال پیش به این کشور داشتم، با جاده های چشم نوازش عهد بستم که روزی برخواهم گشت و آن، روزی از روزهای پایانی ماه مرداد سال 91 خورشیدی بود... شرح این سفر سی روزه در اینجا آمده است. این بار تلاش کرده ام رویدادهای هر روز را جداگانه بیاورم تا برای آنها که در پی سفری مشابه هستند، اطلاعات مفیدی داشته باشد.

در زمانی که این گزارش را می نویسم، هر روز از تهران اتوبوسی از شرکت گیتی پیما در پایانه غرب تهران به سوی تفلیس روانه می شود و به گفته ایشان در زمستان هم این برنامه برقرار است. مسیر سفر از ترکیه (با گذشتن از مرز بازرگان) و سپس ورود به گرجستان است. اگر بخواهید زمینی سفر کنید راه دیگر، گذشتن از ارمنستان است که تنها روی نقشه کوتاه تر به چشم می آید! به دلیل ایستهای پی در پی اتوبوس در بین راه برای بازرسی و فروش گازوییل! و ...، پیشنهاد می کنم اگر بتوانید با هیچهایک (hitchhike) از راه ترکیه به باتومی (جنوب غرب گرجستان) برسید که اینطور، در زمان و هزینه صرفه جویی خواهید کرد. گزارش از هنگام رسیدن من به تفلیس آغاز می شود:

فروش (بهتربگویم قاچاق) گازوییل اتوبوسهای ایرانی در نزدیکی های دوگوبایزید ترکیه

گذار از فراز و نشیب های سرسبز ترکیه، نزدیکی مرز گرجستان

 

روز اول:

برای یک کشور 3 میلیونی، تفلیس 2 میلیون شهر بزرگی به حساب می آید. بیشتر ساختمان های بزرگ و بافت تازه شهر بین میدان های rustaveliو freedomاست. تاکسی ارزان است و دو خط مترو نیز که یادگار شوروی سابق است  هنوز در حال کارند.پیدا کردن جای خواب ارزان ساده نیست. در خانه ای که حدود 10 نفر ساکن اند با 10 لاری به زحمت و کف اتاق جایی برای خواب پیدا می کنم .کمی خرت و پرت برای سفر می خرم و از جمله یک سیم کارت 2 لاری. اینجا برای تبدیل پول مشکلی ندارید و اداره توریست در همین خیابان است (kostava)که نقشه های رایگان دارد. پیشنهاد می کنم نقشه های ویژه کوهپیمایی شرکت geolandرا از مغازه های لوازم التحریر بخرید.

Posov، مرز ترکیه و گرجستان

نزدیکی های Borjumi، رودخانه زیبای mtkvari بلندترین رود گرجستان

تفلیس، پیاده روهای سنگفرش و بساط دستفروشان پایتخت 

ایستگاه میدان لیبرتی تفلیس، متروی عمیق یادگار دوران استالینی

تکاپوی ساخت و ساز در پروژه های عمرانی همه جا در پایتخت به چشم می خورد

صرافی ها همه جا، برای تبدیل پول در تفلیس مشکلی نخواهید داشت

 

روز دوم:

ازdidubeبا مینی بوس یا همانmarshrutkaبا 1 لاری بهmetskhetaمی رسم . پارکteatronکه پیاده می شوم ، رودخانهaragviدر برابرم خروشان است. رودخانه ای که قصد دارم تاkazbegiپیاده همراهی اش کنم. مسیر کناره گل و لای است. کمی آب تنی می کنم و پیاده تا نزدیکی جاده می روم. تاbodona(نخستین آبادی) راه زیادی است. پیش از تاریکی از رستوران محلی می خواهم جایی به من بدهند. بسیار مهربان اند. غذا و جای رایگان هدیه مهمان خسته ای است که راه زیادی در پیش دارد.

آغاز مسیر از کنار رودخانه Aragvi انتهای پارک Teatron در Mtskheta 

خینکالی، خوراکی که همه زن های گرجی پختنش را بلدند 

 

روز سوم:

آنقدر تمشک و آقطی سیاه بین راه است که نمی فهمم چطور ازbagaبه دو راهیbodornaرسیدم جایی که مسیرم را بهdushetiکج می کنم. جاده سربالایی است و چشمه ای بین راه است. 1 کیلومتر مانده بهdushetiبه سمت جاده روستایی سمت چپ سرازیر می شوم. خوردن ناهار و چرت بعد از ظهر زیر سایه یک گردوی بزرگ و بعد آلو خوردن توی راه کیف می دهد. از کوچه پس کوچه هایdushetiرد می شوم و بچه های روستا کمک می کنند راهkeranaرا پیدا کنم. خانوادهdiaourisانگار منتظرند برسم چون با جای گرم و خوراک های خوشمزه حسابی شرمنده ام می کنند.

میوه هایی هوس انگیز و آبدار، آقطی سیاه یا به قول خومان انگور کولی 

آسودن در سایه سار این گردو خستگی راه را کم می کند. خانه های dusheti  در دوردست پیداست

 آلوهای قرمز گرجی، فراوان و آبدار! 

 

روز چهارم:

گردش در چمن زارها و پرسه در اطراف کلیسای قدیمیkeranaباlukپسر کوچک خانواده تجربه جالبی است. از این بالا دریاچهbazaletiو خانه هایdushetiپیداست. پس از چرتی چند ساعته کوله را انداخته ام و توی جادهananuriهستم. توی راه از محبت زنبورداران در دادن عسل هم بی نصیب نمی مانم مسیر چند راه که می شود باید ازGPSکمک بگیرم یا سعی کنم کسی را پیدا کنم. راه جنگلی و گاه ناهموار است. طرف های غروب بهZotikiantkariمی رسم و در خانهbatoمی خوابم . آنها هم مثل خانواده قبل از مهاجرینshatiliهستند.

گذران وقت با بازیهای محلی، تفریح اغلب پیرمردهای گرجی در بعدازظهرها 

نوجوانان dusheti: بیشتر اینها حالا ساکن تفلیس هستند و آخر هفته ها به زادگاهشان سری می زنند 

مهمانی در خانه روستایی kerana که مهاجرانی از khevsoureti اند

سولگونی، خوراکی فراوری شده از شیرتازه گاو که طعمی بی نظیر دارد

روز پنجم:

صبحانه مفصلی در خانهBatoکه شامل عسل طبیعی، تخم مرغ، پنیر و یک غذای گوشتی است شروع خوبی برای امروز است. حالا آنقدر کلمه یاد گرفته ام که از گرسنگی نمیرم و کمی خوش و بش کنم اگر چه زبان بین المللی هنوز همان پانتومیم است! حدود ساعت 9 با پاهایی پر از انرژی دوباره توی جاده ام .

دو ساعتی طول می کشد تا از جاده مالرویZotikiantkariبه جاده اصلی آسفالت برسم. یک ساعت به طرف شمال پیاده می روم. قلعه با شکوهananuriو دریاچه زیبای پایین آن ، خستگی را از تنم می زداید. آب تنی در این دریاچه عمیق را از دست ندهید! یک ساعت بعد مهمان خانواده ای در روستایtsvistskroهستم و شب همانجا می مانم.

پیاده بر فراز تپه های سرسبز، خستگی را حس نخواهید کرد 

جاده های منتظر و آسمانی پر آفتاب، تمام آنچه برای ادامه می خواهید 

گذار از بیراهه ها و میان برها، خانه های Zotikiantkari در دور دست هنوز پیداست 

قلعه با شکوه Ananuri، جایی برای یک آسودن کوتاه 

سنگ نبشته ها به خط قدیم کارتولی بر دیوار قلعه 

آب تنی در آب خنک و دریاچه پایین قلعه، جایی که رود Aragvi از همیشه پهن تر می شود

سفره پر و پیمانه میزبان مهربانم در روستای tsvistskro

 

روز ششم

راهپیمایی طولانی همراه باaragviکه آأبش هنوز سرمایkazbegiرا با خود دارد امروز چند ساعتی به درازا کشید. هرجا خسته می شوم، آب تنی بهترین راه حل است. ازmenesoمی گذرم و زیر پلchartaliجای بسیار خوبی برای آب تنی پیدا می کنم. زیر درخت بزرگی استراحت می کنم و به سویpassanauriراه می افتم. امروز، با دو خطر بزرگ مواجه شدم، نزدیک بود هنگام رد شدن از عرضaragviشدت آب مرا با خود ببرد و یک بار هم نزدیک بود از دره سقوط کنم! پیدا کردن جای خواب رایگان بسی دشوار است . به هر بدبختی که شده توی حیاط یک هتل جایی متروکه برای خواب می یابم.  

وقتی چیزی و جایی برای خوردن نباشد، بلال ناهار می شود و اینجا ناهارخوران!

رود Aragvi همراه همیشگی: گول ظاهر آرامش را نباید خورد. عبور از آن بسی دشوار است.

جاده های فرعی شرق رودخانه برای پیاده روی مناسب تراند

عبور ناموفق از پهنای aragvi و گذران یک شب خیس در این مخروبه

روز هفتم:

حدود ظهرpassanauriرا ترک می کنم و کرانه شرقی رودخانه را تا ساعت 3 پیاده روی می کنم. مسیر اینقدر زیباست که گرما و خستگی راه را فراموش می کنید. ناهار مهمان یک خانه روستایی هستم و حدود 5 دوباره راه می افتم. به هر خانه ای می رسم آب ، نان و میوه به من می دهند و برخی اصرار می کنند شب را آنجا بمانم. پس از آب تنی عصرانه درaragviادامه راه را با جاده اصلی)(militaryطی می کنم و حدود غروب است که به روستایnadibaniمی رسم با نوجوانان دهکده کنار جاده گپ می زنم و شب را به من پناه می دهند . برایم شام و صبحانه هم آورده اند. صبح روز بعد دوباره لب جاده با کوله هایم آماده ام!

گذار از کرانه شرقی رودخانه، خانه های Pasanauri کم کم ناپدید می شوند 

گرجی های مهمان نواز، هر گاه آب بخواهید نان و پنیر و گوجه هم حاضر می شود!

 روز هشتم

امروز را باید روز اوج گرفتن بنامم زیرا بیشتر از هم روزهای قبل سربالایی طی کردم و بیش از 1000 متر ارتفاع را پیمودم. ظهر حدود 11 راه افتادم و پس از آب تنی معمول در رودخانه، همراه با جاده اصلی که رفته رفته اوج می گرفت بی وقفه تا ساعت 7 عصر پیاده روی کردم . یکی از زیباترین قسمت های مسیر جدا شدن از جاده و راه رفتن توی علفزارهای پر پشت بود . درست یک ساعت مانده بهgudauri. در این روستای کوچک ، جای تمیزی به قیمت 10 لاری می گیرم و به این ترتیب طلسم شب مانی های رایگان در شب هشتم شکسته می شود.Gudauriحدود 2000 متر از سطح دریا ارتفاع دارد و بسیار دیدنی است.

چشمه آب معدنی گازدار در میانه راه، نزدیکی های Nadibani 

در راه kazbegi: با جاده کوهستانی اوج می گیرم و ازکناره رودخانه دور می شوم

 

روز نهم

صاحب هتل که هیچ مشتری دیگری هم ندارد قرار است امروز بهkazbegiبرود. من هم راضی می شوم قید پیاده روی را بزنم و از همه مهمتر اینکه می توانم مجانی به مقصد برسم . وقتی به این شهر کوهپایه ای برسید و عظمت و شکوه کوههای اطراف به ویژه کوه 5046 متری را ببینید می دانید چرا بیشتر کسانی که راه شمال تفلیس را می گیرند به کجا می آیند. اگر به اینجا آمدید درgergetiمی توانید با شبی 7 لاری جای خراب پیدا کنید . این روستایی چسبیده بهkazbegiاست. دیدن کلیسای با شکوه saneba tsmindaو گردش در ارتفاع 2200 متری  در نزدیکی قله پر برف اطراف آن از تجربه های بسیار به یادماندنی امروز بود.

قله 5033 متری kazbeg دومین کوه بلند گرجستان 

شهر کوچک stepantsminda یا همان kazbegi قدیم که در تابستان هم سرد و بارانی است 

رهایی اسب ها در علفزارهای kazbegi 

آفتاب روزهای stepantsminda دیری نمی پاید. همه سوی شهر را کوههای بلند فراگرفته 

کلیسای مقدس Tsminda Sameba بنایی در ارتفاع 2170 متری یادگاری از قرن 14 

 

روز دهم

صبح حدود 8 صبح از کنار مجسمه بزرگ الکساندرکازبگی در مرکز شهر با همراهیolaکه توریستی لهستانی است حدود 6 کیلومتر در امتداد جاده اصلی و به طرف شمال پیاده روی می کنیم. عبور از دره مه آلودdarialiکه رود خروشانtergiاز میانش عبور می کند بسیار لذت بخش است. اینجا حال و هوای زمستان را دارد و تنها چند کیلومتر با مرز روسیه فاصله داریم . اگر بخواهیم یخچال هایgveletiرا ببینید باید از مسیر اصلی به سمت چپ منحرف شوید و حدود 7 ساعت پیاده بروید(داشتن نقشه حرفه ای لازم است). امروز مه سنگینیkazbegiو نیزgergetiرا فرا گرفته . راه برگشت راhitchhikeمی کنم.

تندیس یادبود نویسنده پرآوازه گرجی، الکساندر کازبگی

پیاده روی در امتداد دره Dariali Gorge و رودخانه terek، از اینجا تا veladikavkaz روسیه تنها 5 کیلومتر راه است  

 

گاو: موجودی نازنین که همه جا در ارتفاعات مرطوب و پر علف گرجستان یافت می شود 

نان یا همان pouri که همه جا پخت می شود: گرم و خوشمزه و ارزان! 

 

روز یازدهم

باران شدیدی که از شب پیش آغاز شده بود تمام روز ادامه داشت و مرا خانه نشین کرد. نزدیک ساعت 2 کوله کوچکی برمی دارم و راهی می شوم. از آخرین خانه های روستایgergetiدر جاده مالرو درست به طرف جنوب و در راستای جاده اصلی که پیش بروید ابتدا به چشمه و استخر آب معدنی می رسید و پس از 4 کیلومتر پیاده روی، دو آبشار بلند سمت راست شما پدیدار می شود. اینجا روستایarshaست. زیر این بارش شدید نه امکان شنا کردن دارم و دیدن آبشارها از نزدیک . تمام راه برگشت را پیاده برمی گردم و حسابی خیس می خورم. در رستوران روبه روی مجسمه درkazbegiساعتی را صرف خوردن کبابهای خوشمزه گرجی می کنم.  برق شهر رفته و باران خیال ایستادن ندارد.

روستای Gergeti جای برای شب مانی ارزان در کوهپایه Kazbeg:  از اینجا همه Stepantsminda پیداست 

روز دوازدهم

پس از سه شب ماندن درgergeti، کوله ها را برمی دارم و راه می افتم. مینی بوس ها ازkazbegiده لاری می گیرند تا شما را به تفلیس یا هر جایی بین راه ببرند و زمان حرکتشان نامنظم است. 5 یا 6 ساعت به سمت جنوب پیاده می روم . در اوج خستگی و نا امیدی و پس از بی شمار تلاش ناکام در گرفتنhitchhikeیک کانتینر برایم می ایستد. راننده اوکراینی است و مقصدش استامبول است. تا روستایnadibaniبا او می آیم و توی راه برایش آنهنگ های شادمهر را از موبایلم پخش می کنم او هم خوشش آمده و روی لپ تابش کپی می کند. شب دوباره مهمان همان دوستان و همان خانه درnadibaniهستم.

در مسیر Gudauri

پرسه در پیرامون روستای Nadibani 

 

روز سیزدهم

بالاخره ازnadibaniدل می کنم و با مارشروتکا خودم را بهzhinvaliمی رسانم جاییکه باید دومین مسیر پیاده روی سفر را آغاز کنم . از مزارع و باغ های میوهchintiکه می گذرم مانند همیشه ناخنکی هم به تمشک ها، آلوها و سیب های هوس انگیز می زنم. مقصد نهایی منshatiliدر منطقهkhevsuretiاست که 100 کیلومتر از آن فاصله دارم . با دو ساعت پیاده روی و دو تاhitchhikeبه روستایtvaleviمی رسم . در یک خانه را می زنم و از آنها می خواهم مرا پناه دهند. ناگفته نماند که در مغز کردن گردو هم بهشان کمک می کنم. زوجی کهنسال و یک خانم جوان که هیچیک انگلیسی نمی دانند میزبانان مهربان شب سیزدهم سفر من هستند.

آغاز پیاده روی در مسیر دوم: سد Zhinvali روی Aragvi شرقی 

جاده های این مسیر از Zhinvali تا Mutso خلوت تر و دست نخورده تراند 

گول این 68 کیلومتر را نخورید، اندازه 200 کیلومتر راه است! 

 

روز چهاردهم

پس از خوردن صبحانه که همیشه نان و پنیر و گوجه است از آدم های خوبی که نمی شناسم خداحافظی می کنم و در این روز رکورد پیاده روی را می شکنم. از 9 صبح تا 7 شب و البته با چند توقف برای نهار و آب تنی های پی در پی در رودخانه شرقیaragvi. به ندرت خودرویی از مسیر عبور می کند و پیاده راه رفتن در این جاده خلوت که همه جا پر از چشمه سار و اغلب پر سایه است نمی گذارد این 20 کیلومتر خسته ام کند. بهkorshaکه می رسم عده ای کوه نورد مرا سوار می کنند تاshatiliمی رسانند راه مه آلود، پر از گردنه و بسیار ناهموار است. شب توی یکی از برجهای تاریخیshatiliمی خوابم.

قلعه خانه های shatili که حالا بیشترشان خالی است 

 

روز پانزدهم

مسیر زیبا و کوتاهshatili بهmutsoرا که در کنار رودخانهarghuniادامه دارد باید پیاده رفت توی راه دو سه چشمه گوارا هم وجود دارد. بین راه در یک خانه روستایی جایی برای خوابیدن پیدا می کنم و آنها مرا به خوردن نان و پنیر و گوجه و البته گفتگو به زبان گرجی (کارتولی) دعوت می کنند. حالا می دانم که واژه های مشترک بسیاری بین زبان ما و آنها و البته مردمان ناحیه قفقاز وجود دارد. شب دوباره راهیshatili می شوم و برحسب اتفاق مهمان ناخوانده یک خانواده مجلل هستم و به سوپ گرم و جای خواب نرم دعوت می شوم.

وقتی از shatili خارج شدم نمی دانستم دو بار دیگر به اینجا بازخواهم گشت 

خانه میزبان ام در راه mutso و رودخانه argoni 

 

روز شانزدهم

انگار طبیعت آرام و چشم نوازkhevsuretiپای رفتن آدم را سست می کند. زیرا تصمیم می گیرم دو سه شبی مهمان خانه روستایی بین راه باشم امروز دوباره ازshatili  بهmutsoپیاده می روم. صبح فرصت می کنم داخل برجهای تاریخیshatili  را ببینم. برجهایی که از سنگ ساخته شده و داخل آنها چنان گرم است که حتماً در زمستان های سرد اینجا پاسخگوست بیشتر آنها خالی است و اگر چه دو مهمانخانه با بهای نسبتاً زیاد (50 و 60 لاری) اینجاست می توانید شب را داخل این برجها و توی کیسه خواب بگذرانید.

رود argoni از پنجره یکی از خانه های سنگی shatili 

کلبه ای متروکه در راه mutso اگر گفتید چند نفر بوده اند؟!

روز هفدهم

امروز با کوله کوچکی به سویmutsoراه می افتم. توی نقشه که نگاه می کنی مانند همه روستاها نقطه ای به این نام مشخص شده ولی در حقیقتmutsoروستایی است که دیگر وجود ندارد. چند خانه پراکنده و متروکه را به عنوان این روستا می شناسند ولی در اصل چندین خانه سنگی و کلیسای بسیار قدیمی در بالای تپه ای مرتفع وجود دارد که جز ویرانه ای از آن باقی نمانده. گردش در اطراف این خرابه ها و لذت بردن از دره سرسبزی که رودarghuniبی دریغ سیرابش می کند و سپس از بازگشت پیاده به خانه خاطرات شیرین هفدهمین روز است.

روستای رها شده mutso و خانه و کلیسای مخروبه در بلندی کوههای هم مرز با داغستان و چچن 

 

روز هجدهم

پس از خوردن صبحانه، با همه وسایلم قدم در راه طولانی بازگشت می گذارم. تاshatili هوا هنوز خنک است اما وقتی قرار باشد تاzhinvaliپیاده بروی و از ارتفاع 1500 به 2700 متر برسی گرمای هوا بسیار طاقت فرسا می شود. خوش شانس هستم که زوج مهربانی که خوب هم انگلیسی بلدند مرا تا خود ایستگاه راه آهن تفلیس می رسانند . تا الان درست ساعت 30/10 شب منتظر قطار به مقصدzugdidiباشم برای خرید بلیط راهی جز مراجعه به ایستگاه راه آهن)(vagzelisندارید.

در راه بازگشت از مسیر دوم از mutso به Zhinvali 

آب برای نوشیدن از زمین و آسمان فراهم است 

بازگشت به دره آفتابی و گرم و آب تنی های روزانه 

بالاترین ارتفاع در مسیر، بلندی های svaneti از اینجا پیداست 

 

روز نوزدهم

قطارهای گرجستان با تجهیزات و ریلهای قدیمی بسیار کند حرکت می کنند و راه 300 کیلومتری بهzugdidiحدود بیش از 8 ساعت طول می کشد.Zugdidiدرست چسبیده به جمهوری تازه استقلال یافته آبخازیا. آب و هوای گرم و مرطوبی دارد و بازار های محلی که پر از مواد غذایی، اجناس دست دوم و میوه های تابستانی است جلوه خاصی به این شهر کوچک بخشیده است. شاید تنها دیدنی تاریخی شهر، پارک و کاخdadiyaniاست که از دوره ناپلئون به جا مانده . هتل ارزان در اینجا پیدا نمی کنید. روبروی ایستگاه اتوبوس هایmestiaمهمانخانه ارزان و البته کثیفی وجود دارد که تابلواش پیداست.

بازار میوه در Zugdidi که مانند هوایش همیشه  گرم است 

نمای دیگری از بازارچه محلی که هر روز برپاست

سقف آشفته ی بازار اصلی شهر

کاخ موزه Dadiani از قرن نوزدهم با اشیایی منسوب به ناپلئون

روز بیستم

مارشروتکا بهmestiaتقریباً همیشه وجود دارد و 20 لاری می گیرد تا این راه پرپیچ و خم و دو ساعته را طی کند. مسیر اما به اندازه ای زیبا و چشم نواز است که مسافت 140 کیلومتری ازzugdidiرا کوتاه می کند. رودenguriاز نیمه راه با شما همراه می شود و منظره کوه های برف گرفته که بر دره ای سرسبز و دشت های svanetiسایه افکنده اند تماشایی است درmestiaآنقدر مهمانخانه وhostelهست که فکرش را هم نمی کنید. پیشنهاد من برای ماندن در اینجا، seti hostel در میدان مرکزی شهر و آزمودن غذایkubdariدر رستوران کنار آن است.

مسیر چشم نواز Zugdidi تا Mestia

جاده Ushba تا Mestia 

روستای Mestia در ارتفاع 1500 متری، مقصد بسیاری از مسافران Svaneti 

دوقلوی Ushba با ارتفاع 4700 متر که به دشوارترین کوه های قفقاز مشهورند

روز بیست و یکم

انگار سقف آسمان سوراخ شده و همه ذخیره آبش را قرار است امروز روی ما خالی کند. وقتی باران می بارد کاری جز خوردن و خوابیدن نمی شود کرد. برخلافkazbegiدهکده توریستیmestiaدر حال ساخت و ساز است و در آینده نزدیک به نظر می رسد پیشرفت خوبی داشته باشد. راههای پیاده روی وhikingهای خوبی در اطراف وجود دارد. تمام روز در کافه کنارhostelهستم و با توریست هایی که بیشتر لهستانی هستند گپ می زنم. انگار نصف مردم لهستان به گرجستان آمده ام!

نمای دیگری از Mestia نگین کوهستان Svaneti و دوقلوها که پشت ابر قایم شده اند 

روز بیست و دوم

باران بند آمده و امروز برای راه رفتن روز خوبی است. صبح زود به سویushguliراه می افتم پس از چند ساعت پیاده روی در مسیری بسیار زیبا که در کنار رودenguriادامه دارد به دشت های سرسبز و روستاهای خفته در آن می رسم و حالا می فهمم چرا هر کسیsvanetiرا می شناسد و پیشنهاد می کند . مسیر پر آب و خوش منظره پیش رو که تا ارتفاع 2500 متری بالا می رود و دوباره تا کمی بیش از 2000 پایین می آید 45 کیلومتر است. شب اتاقی در یک خانه روستایی درushguliبا 10 لاری پیدا می کنم.

یک مسیر 44 کیلومتری آماده برای پیاده روی! 

دره های رویایی و تمام نشدنی  شمال غرب گرجستان: در راه Ushguli  

رودخانه 213 کیلومتری Inguri در زادگاهش Svaneti 

روز بیست و سوم

Ushguliنزدیک ترین آبادی به کوهshkharaبلندترین کوه گرجستان است که درست روی مرز روسیه قرار گرفته و دامنه و قله پر برفش نشان می دهد. صعود تابستانی هم به آن هم چندان ساده ای نیست. از آنجا که دوست ندارم راه آمده را بازگردم، به سوی شرق راه می افتم و تا آبادیkoruldashiنزدیک به 20 کیلومتر پیاده روی می کنم. در نیمه راه ارتفاع به 2600 متر می رسد و دوباره کاهش می یابد. یخچال هایsvanetiدارند آب می شوند و مسیر از همیشه زیباتر است . باران سیل آسایی یکپارچه خیسم می کند و با اینحال زنده می رسم.

Shkhara با 5068متر، بلندترین کوه گرجستان به فاصله کمی از مرزهای جنوبی روسیه

نمای دیگری از Ushguli با ارتفاع 2200 متر و 200 نفر سکنه که در دامنه Shkhara آرام خفته  

ادامه پیاده روی از Ushguli تا  Chikhareshi

یخچال های Svaneti که در برابر آفتاب آگوست بی تاب شده اند!

مسیر بسیار کم رفت و آمد و بسیار تماشایی  Ushguli تا Chikhareshi

روز بیست و چهارم

آسمان چنان از ابرهای تیره پوشیده شده که به زحمت می شود دید خورشید از کدام سو برآمده است تا روستاهایtsanaوchikhareshiنزدیک به 3 و 20 کیلومتر راه است و اگر باران آغاز شود رسیدن به آنها دشوار می شود. خوشبختانه مسیر سرازیری است و توی راه چشمه های گوارا برای نوشیدن و آب تنی فراوان است. بارش حدود 3 عصر آغاز می شود و من درون خانه ای متروکه و مخروبه می خزم و تا ایستادن آن دوساعتی چرت می زنم. رویداد جالب امروز گرفتنhitchhikeاز یک زوج لهستانی است که راهیKutaisiهستند و این با کمک یک پلیس مهربان صورت گرفت. ازChikhareshiتاlentekhiهمراهشان هستم و شب در حالی که آنها بیرون کمپ زده اند توی ماشینشان می خوابم.

جانوری نیمه وحشی که دشمن مرغ هاست در دام روستاییان  

پیاده روی در مسیر طولانی Tsana تا Lentekhi

شب مانی با لهستانی ها در نزدیکی های Lentekhi

روز بیست و پنجم

دارم به پایان سفر نزدیک می شوم و باید کم کم خودم را به مرز ترکیه برسانم. بنا دارم همه راه را تا ایران باhitchhikeبرگردم. دوستان لهستانی بی اندازه مهربان اند و بامداد امروز مرا تاtskalstuboمی رسانند. جایی که غارهای باستانی دیدنی دارد. با مینی بوس از اینجا تاKutaisiبه اندازه 1 لاری راه است. هتل ارزانی در مرکز شهر پیدا می کنم و به من در این هتل اینقدر خوش می گذرد که هیچگاه فراموش نمی کنم. نمی دانم چرا این شهر را که دومین بار است به آن سفر می کنم این اندازه دوست دارم.

طعم به یادماندنی خورشت Chashashuli در کنار دوستان در شهر Kutaisi 

روز بیست و ششم

Kutaisiبا سه سال پیش بسیار فرق کرده است . ساخت و سازهای مدرن، سنگ فرش شدن مرکز شهر و آب نمای میدانTbilisiکه ساختمان های نوساز اداری و بانک ها احاطه اش کرده اند نشان می دهد، مدیریت شهری موفق و روبه رشدی داشته است. انبوه کافه های غذا و مراکز خرید آنرا ازzagdidiوgoriدیگر شهرهای هم جمعیت ناهمانند کرده است. برای رفتن به شرق یاغرب کشور باید به میدانchavchavadzeرسید. با مارشروتکای ساعت 4 عصر بهkobuletiمی رسم.

میدان اصلی شهر 200هزار نفری Kutaisi دومین شهر بزرگ کشور

پارک مرکزی شهر که در دوم ماه می هرسال شاهد جشن بزرگی ست 

روز بیست و هفتم

از شهر ساحلیkobuletiنزدیک به 20 کیلومتر تاBatumiراه است. استراتژی کم هزینه، ماندن در این شهر و بازدید یک روزه ازBatumiشلوغ و گران و باغ زیبایbotanikaدر یک کیلومتری آن است. ورود باغ 6 لاری است و ما رشروتکاها مسافران را با 5/1 لاری بین این دو شهر جایی می کنند. درkobuletiمی توان حتی در فصل های پر بازدید، اتاقی روبه دریا با شبی 10 لاری پیدا کرد. ساحل دریای سیاه اگر چه پر از سنگریزه است اما آب تمیز آن برای یک آب تنی کوتاه خیلی می چسبد!

گروهی از نوجوانان در گذران تعطیلات مدرسه، شهر ساحلی Kubuleti  

نمایی از کرانه دریای سیاه از باغ بزرگ گیاه شناسی در مسیر Batumi

غروب سرخ دریای سیاه، برگ پایانی سفر به گرجستان

روز بیست و هشتم

برای بازگشت به ترکیه باید به منطقه مرزیsarpiبرسم ایستگاه مارشروتکاها میدانTbilisiاست و با 1 لاری ازBatumiبه مرز ترکیه می رسید. برای خروج از گرجستان بخش کنترل پاسپورت به خوبی پاسخگوست اما ورود به ترکیه نیازمند ایستادن در صف درازی است که ساعتی به طول می انجامد. یک کامیون ایرانی که راهی استانبول است مرا تا Trabzonسواری می دهد و در آنجا پس از پرسه در مرکز شهر به خانه دوستمaliosmanمی روم. نان و کوفته و کافه های این شهر را از یاد نبرید.

روز بیست و نهم

امروز را باید روزhitchhikeنامید از خودTrabzonتاbayburtوerzurumوhorasanرا با خودروهای گوناگون از سواری و ون گرفته تا تراکتورها می پیمایم. کامیون های ترک به ندرت می ایستند. نزدیک به 10 سواری رایگان می گیرم و با افراد مهربانی که تنها هنگامی محدود در کنارشان هستم به زبان هایی که بیشتر پانتومیم است می گوییم و  و می خندیم . غروب بهhorasanمی رسم شهری که آمیخته از کرد و ترک است. با چک و چانه 10 لیر می دهم و در یک مسافرخانه تختی برای خوابیدن به من می دهند. 

مرز Sarpi در جنوب غربی گرجستان، مسجدی از ترکیه پیداست

بازگشت به ترکیه، بهشت Hitchhiker ها و پیش به سوی Trabzon

روز سی ام

پایان را چگونه آغازم که با هر پایان آغازی است و در هر سفر رازی. زبان قلم کوتاه است از آوردن ماجراهایی که هر بار و در هر سفر پیش می آیند و چنانکه سعدی می گوید بناست بر پختگی این خام بیفزایند. دلتنگم برای جاد ها، روستاها، کوهها و رودها. برای آنانکه دوباره نخواهم دید. نیک مردمانی که به من آموختند خوبی ها و مهمان نوازی ها به هیچ آیین و مرز و فرهنگی محدود نمی شود. سفر به گرجستان، رویای شیرینی است که نمی خواهم از آن بیدار شوم.

        

        

این گرجی های نازنین...

مرز بازرگان، پایان

 

.