بیست و یک روز در ایبریا: یادداشت های سفر به پرتغال و اسپانیا ~ فروردین 1387

مسیر پیموده شده که با نوار قرمز نشان داده شده

ایبریا نام شبه جزیره ای است که کشورهای پرتقال، اسپانیا و آندورا را در خود جای داده است. با وجود آن که چندان امیدی به گرفتن ویزا نداشتم در روزهای آخر سال از سفارت زنگ زدند و گفتند ویزا آماده است بلیط با بخت و اقبال عجیبی جور شد و به بهانه شرکت در کنفرانس ولی با هدف گردش روز 4 فروردین ساعت 35/7 صبح از طریق استانبول به لیبون پریدم. آخرین بار سال 2005 بود که با ویزای شنگتن نزدیک به 11 کشور اروپای غربی را گشتم و الان بعد از 5/3 سال دوباره به قاره سبز قدم می گذارم اینجا درست چسبیده به اقیانوس آنلانتیک، غربی ترین نقطه اروپای جنوبی است. فرودگاه استانبول بسیار بزرگ است اما به راحتی می شود مسیرها را تشخیص داد. دکتر هوشمند و همسرش هم قرار است در همین پرواز باشند. قبل از سوار شدن به پرواز 25/10 استانبول به لیبون کپی با آن ها می زنم. هواپیمای ایرباس 320 خالی از مسافر است. به جرات می توانم بگویم که کمتر از یک سوم صندلی ها پر است و من اولین بار است که در یک پرواز خارجی روی 3 تا صندلی می خوابم و از 5 ساعت پرواز حسابی لذت می برم. فرودگاه لیبون خیلی خلوت است و به راحتی می شود مسیرهای خروجی و تحویل بار را پیدا کرد. اینجا مثل همه ی فرودگاه ها اتوبوسی برای حمل مسافر به داخل شهر وجود دارد.

فرودگاه کوچک و آرام Portela ی لیسبون 

 

اتوبوس قرمزرنگAerobusرا سوار می شوم و با پرداخت 5/3 یورو به مرکز شهر یعنیRossioمی روم. همانجا که قرار است دنبال محلی برای شب مانده باشم. بافت قدیمی شهر مثل دیگر پایتخت هایی اروپایی پرواز ساختمان های ویه 1700 است. بعد از کمی پرسه زدن در محله های اصلی شهر به اسمBaixaبالاحره جای مناسبی پیدا می کنم که برای یک شب 18 یورو می گیرند. یک اتاق 4 تخته در یک هاستل بسیار تمیز و مجلل وسایلم را پهن می کنم و به علی شمس که اینجا دارد دکترای کارافرینی می خواند زنگ می زنم تا بیاید و گپی با هم بزنیم. دوش می گیرم و منتظر می مانم علی شمس تقریبا همان است که سال ها قبل از رفتنش دیده بودم با هم راهیBairro Altoمی شویم که به قول خودش از آن محله های بزن و بکوب لیسبون است. توی یک رستوران قدیمی پرتقالی شام می خوریم. اسم غذایی که سفارش می دهمBacalaaاست و انگار یکی از غذاهای اصیل اینجاست و شراب مخصوص پرتقال که طعم بسیار خوبی هم دارد. یک بلیط مترو هم می خرم که می شود از آن در اتوبوس وTramهم استفاده کرد. خداحافظی می کنیم و من بر می گردم به هاستل تا اولین شب پرتقالی را سپری کنم و صبح زودش مشغول نوشتن این خاطرات شوم صبح روز بیست و پنجم مارس، کوله کوچکی بر می دارم و برای دیدن قلعه معروف شاه جرج از کوچه پس کوچه های سربالایی می گذریم تا به قلعه ای برسیم که می گویند به قرن 6 میلادی متعلق است و از قضا زمانی در تصرف مسلمانان هم بوده است معماری اینجا شبیه همان قلعه پرتقالی در جزیره هرمز خودمان است. در همین مکان است که شاه مانوئل اول از واسکودوگاما به خاطر کشف قاره هند تقدیر می کند. اینجا به مدت 300 سال تو اصلی حکومت در پرتقال بوده است.

در کوچه پس کوچه های پایتخت تاریخی پرتقال

 

نمای بافت تاریخی Alfama از بالای قلعه شاه جورج در لیسبون

 

بلیط ورودی 4 یورو است و به دانشجوها تخفیف 50 درصدی هم داده می شود. همچنین به افراد بالای 60 سال یا زیر 26 سال هم تخفیف داده می شود تعداد خیلی کمی توریست از قلعه بازدید می کنند که بیشتر آن ها آمریکایی هستند با چند تن مشغول صحبت می شوم از کالیفرنیا و واشنگتن آمده اند و در مورد ایران اطلاعاتی دارند. ساعت 11 هر جور شده خودم را به هاستل می رسانم اما گویا طوری که قرار است بهsintraبرود لغو شده است. توی راه موز و سیب و گلابی می خرم که یک یورو هم نمی شود. انگار قیمت ها از بقیه اروپا بهتر است کمی استراحت می کنم و بعد از ظهر بعد از خوردن حلوا شکری به عنوان ناهار گپ زدن با خانم رومی که مسئول هاستل است و حلوا شکری را به خوبی می شناسد، راهیBelemمی شوم در غرب لیبون. جایی که چند عمارت نارنجی و یک برج معروف به اسمTorre de Belemوجود دارد. بالا رفتن از برج هم 5 یورو خرج دارد.

فروشگاهی با صنایع دستی الهام گرفته از فرهنگ اسلامی و عربی

 

خیابان های اطراف Rossio که مملو از کافه و رستوران است

 

موزه ملی باستان شناسی پرتقال

 

با خط تراموای 15 به راحتی به مرکز شهر بر می گردم توی راه یک نکتار یک لیتری با یک و نیم یورو می خرم و پس از خوردن یک چیپس یک و نیم یورویی! و گرفتن دوش به خواب فرو می روم نصب شب حول و حوش 2 راهی محله ی معروفBairro Altoمی شوم. جوان ها و نوجوان های مست و عربده کشان از بارهایی که در حال تعطیل شدن است به بیرون سرازیر می شوند و بوی الکل فضا را گرفته است دیدن این صحنه ها و گشت و گذار در کوچه های شیبدار مملو از جماعت مست، 2 ساعت طول می کشد. به هاستل می آیم. صبح که بیدار می شوم مهمان جدیدی به اتاق آمده از غرب استرالیا سفرش را شروع کرده و 9 ماه قرار است همه قاره ها را بگردد و در سواحلش موج سواری کند. از ایده ها و تجربیاتش می گوید و از جایی که دوست دارد ببیند. کوله کوچکی بر می دارم و پس از این که کمی پول تبدیل می کنم قطارsintraرا می گیرم تا راحتی شهر کوچمی شدم که می گویند خیلی زیباست. آخرین ایستگاه پیاده می شوم و از راه پر پیچ و خم کوهستانی که پوشش ضخیم گیاهی اطرافش را فرا گرفته بالا می روم. بوی معطر شکوفه های نارنج یک خطه هم مرا از یاد حضور بهار غافل نمی کنند. نزدیک به دو ساعت طول می کشد تا خود را به قلعه یMOORESو کاخPenaبرسانم که اولی متعلق به قرن هفتم و دومی یادگار پادشاهان پرتقالی در قرن شانزدهم است. ورودی قلعهPenaکه شامل گردش در خود قلعه هم می شود 8 یورو است. اگرچه به نظرم کمی زیاد است اما پس از دیدن داخل کاخ و وسایل تاریخی که هنوز سالم و صحیح مانده است احساس پشیمانی نمی کنم. مناظر اطراف به حدی زیباست که چند ساعتی مشغول تماشای دشت هاییSintraوCascaisدر ارتفاع 529 متری از سطح دریا می شوم. در برگشت از کوچه پس کوچه های شهر کوچکSintraکه بوی شکوفه های بهاری عطرآگینش کرده، در باز یک مهماتخانه توجهم را جلب می کند.

بهار پرشکوفه در Sintra

 

کاخ باشکوه Palacio da Pena و دشت Sintra در چشم انداز آن

 

قلعه قدیمی Castelo dos Mouros در Sintra

 

دختری خوش آمد می گوید، از او راجع به اتاق می پرسم اما کرایه اش برای من خیلی زیادی است. متوجه بروشورهایی می شوم که مربوط به تبلیغ دین بهایی است معلوم می شود خودش هم دین بهاییت دارد و مادرش ایرانی است. او هم از دیدن من تعجب کرده است و از این که چگونه ویزا گرفته ام. دوباره سوار قطارRossioمی شوم تا به لیبون برگردم. بوی ساندویچ های مک دونالد مانع از این نمی شود که سر راهم درRossioتوقف نکنم و 2 همبرگر یک یورویی نخورم. آن قد هم خسته هستم که به راحتی به خواب عمیقی فرو روم. صبح 27 مارس زود از خواب بر می خیزم و با عبور از عرض رودخانهTejoخود را به محل برگزاری کنفرانس می رسانم. با پروفسورSuhهم خوش و بشی می کنم. دکتر هوشمند هم اینجا حاضر است و گویا از کیفیت ارائه ها خیلی راضی است ساعت 15/9 نوشت به ارائه من می رسد و خیلی راحت مقاله را برای حاضرین ارائه می کنم.

سپس با همان اتوبوس 158 به لیبون بر می گردم کرایه اتوبوس در هر مسیر 75/2 یورو است که با احتساب مترو بیشتر هم می شود. به موقع به هتل می رسم و اتاق را تخلیه می کنم. تن ماهی و آب 5/1 لیتری می خرم به قیمت های 78/1 و 45/0 یورو و یک یادبود از لیبون به قیمت 7/1 یورو به ایستگاهSaint Apolmiaمی روم و یک بلیط 16 یورویی برایAveiroدکه به ونیز پرتقال معروف است قطار ساعت 30/15 راه می افتد و امیدوارم وقتی می رسم بتوانم محلی برای خواب پیدا کنم. حدود ساعت 6Aveiroاز قطار پیاده می شوم و خیابان اصلی شهر را که در شب آخر هفته رو به تعطیلی است طی می کنم. از نگاه آدم ها معلوم است که توریست چندان به اینجا آمد و رفت نمی کند. یک مسافرخانه در مرکز شهر 15 یورو می گیرد تا اتاقی کوچک در زیر شیروانی کرایه دهد. کرایه همین اتاق در ایام شلوغ سال 40 یورو است دمپایی و شامپو می خرم و پس از کمی پرسه به اتاقم بر می گردم. هوا کمی سرد شده و باد می وزد.

کانال های آب در شهر Aveiro که به ونیز پرتقال شهرت دارد

 

شهر آرام و بی جاذبه ای است. صبح چند ساعتی کنار کانال های آب که چیزی شبیه ونیز ایتالیاست، پیاده روی و نرمش می کنم و ساعت 10 به سمت پورتو راه می افتم تا آخر هفته را در بزرگ ترین شهر کشور سپری کنم. پروتو شهر بزرگ و زیبایی است و این زیبایی را بیشتر مدیون کلیساهای بزرگ و قدیمی و رودخانه Duraاست که شهر را از بخش دیگری به اسمGaiaجدا می کند پل های متعددی بر فراز رودخانه بنا شده که از این نظر نسبت بهLisbonپیشرفته تر می نماید کمی در مرکز شهر پرسه می زنم تا بالاخره مسافرخانه خوبی با قیمت 18 یورو پیدا می کنم. عبور از پلPont de Luisو کلیسایTerreiroومحله های قدیمی پورتو، کار بعدازظهر من است در راه برگشت بلیطAlbufeiraرا می خرم تا عصر فردا راهی که ازهای جنوبی شوم. به نظر می رسد که کرایه قطار به ازا هر ساعت مسیر 9 یورو است و برای مسیرهای کمتر از یک ساعت این ممکن است به سه یورو هم برسد. پورتو به نظر قدیمی تر و اصیل تر از لیسبون است کلیسایی متعلق به قرن 12 در کنار رودDuraوجود دارد و محل بازدید جهانگردان است.

مرکز شهر Porto

 

رودخانه Douro که به Porto جلوه ای زیبا بخشیده

 

پل فلزی Luis به طول 400 متری بر رود Douro ساخته شده در 1886

 

ساعت ها از امروز 28 مارس یک ساعت به جلو کشیده می شوند و من شانس می آورم که این را دو نفر به من یادآوری می کنند. نکته جالب دیگر قیمت مواد غذایی است که در سوپرمارکت های بزرگ به فروش می رسند. تقریبا قیمت ها شبیه تهران است و البته بعضی وقت ها کمتر. گوشت و لبنیات با کیفیت بهتر و کمی ارزان تر است وسایر مواد غذایی با قیمت های تهران برابری می کند. حتی اقامت هم در این فصل سال چندان گران تر نیست. تنها، حمل و نقل داخل و بیرون شهری است که بیشتر تحت تاثیر بنزین لیتری 8/0 یورویی گران تمام می شود. ساعت به ده شب نزدیک می شود و قطار به ایستگاهAlbufeira، این هم شبیه استانی جنوب کشور،Algarreنامی عربی است که با الف و لام شروع می شود. متاسفانه ایستگاه از محل اقامتم دور است و مجبور می شدم تاکسی بگیرم. 10 یورو بهای رسیدن در این موقع شب است مسافت زیادی پیاده می روم و جستجویم برای یافتن محل شب مانی بی نتیجه است. خسته و کلافه شده ام هتل مناسبی پیدا می کنم . 25 یورو می دهم تا در یک اتاق مجلل رو به دریا اقامت کنم. از این که این همه به خرج افتادم عصبانی هستم اما صبح که دو ساعتی کنار ساحل زیبا و تمیزPraiaقدم می زنم کمی آرام می شوم. ایجا پر از توریست آن هم اغلب از انگلیس است بارها و کافه ها تا دیروقت باز است و صدای رقص و موسیقی همه جا پیچیده. نزدیکی ظهر کوله را می اندازم و به ایستگاه اتوبوس می روم تا راهیVilamouraساحل بعدی به طرف شرق بشوم بلیط اتوبوس برای این راه نیم ساعته 5/3 یورو است. جالب اینجاست که بلیطportoبه اینجا تنها 26 یورو است و بنابراین آمدن من با قطار معادل 20 یورو زیان بود. اتوبوسVilamouraدر ایستگاهpraia de Marinaمی ایستد و من با توریست های اغلب سالخورده ای مواجه می شوم که در یک شهر ساحلی زیبا در حال آفتاب گرفتن هستند. همه چیز خیلی گران است قوی راه با کریستینا آشنا می شوم که برای برگزاری یک دوره تبلیغاتی لوازم آرایشی از لیبون به اینجا آمده. برایم از جاهای دیدنی می گوید و نام ساحلی به اسمArrifanaرا می برد که گویا خلوت و آرام است. روی سکوی قهوه خانه ساحلی و توی کیسه خوابم شب را به صبح می رسانم تا با اولین اتوبوس بهAlbuferriaو از آنجا بهLagosدر کرانه جنوب غربی بروم. بلیط این دو مسیر به ترتیب 55/3 و 5 یورو است. از ایستگاهLagosبرایAljezorبلیط می گیرم. که 4/3 یورو می شود و منتظر اتوبوس می مانم شهر کوچکAljezorهم مثل خیلی نقاط دیگر که بهALشروع می شوند یادگار سلطه ی اعراب بر این کشور است. حدود 2 می رسم مرکز اطلاع رسانی توریست تعطیل است و نمی دانم چگونه بایدArrifanaکه یک ساحل در 9 کیلومتری اینجاست، رسید.

ساحلی آرام در کرانه اقیانوس اطلاس

 

سقف و نمای آشنای پرتقالی، نارنجی و سفید

 

آوریل، فصل شکوفه های بادام در Algezure

 

کنار رودخانه، زیر پلی که معلوم است خیلی قدیمی است می نشینم و کلی میوه می خورم. آخر کار کوله را می اندازم و پیاده راهی می شوم بعد از 1 ساعت پیاده رویhichhikingجواب می دهد و یک زوج آلمانی مرا تا ساحل می رسانند. منظره ای خیره کننده دارد و نسبت به سواحل جنوبی آرام تر است. خوشبختانه یکyuth hotelپیدا می کنم تا تنها با 13 یورو در اتاقی که هیچ ساکن دیگری ندارد و پنجره اش رو به دریا باز می شود، شب اولین روز آوریل را به صبح برسانم و تازه متوجه می شوم که شبکه یYuth Hotelاز نظر قیمت خیلی اقتصادی است ضمن این که صبحانه هم می دهند و جای بسیار مناسبی است. صبح در ساحل پیاده روی می کنم و ظهر دوباره به جاده ی اصلی بر می گردم.

ساحل Arrifana بهشتی برای موج سواران

 

ابتکاری جالب برای تمایز دستشویی های آقایان و خانم ها

 

ساحل Arrifana از نمایی دیگر، استان Algarve

 

دوباره یک زوج آلمانی مرا سوار می کنند و درAlfombrasپیاده می کنند. هیچ اتوبوسی برایsagresوجود ندارد. نزدیک به سه ساعت پیاده روی می کنم تا نزدیکی هایBordeiraکه دو مرد انگلیسی مرا سوار می کنند و تا دهکده یCarrepeteiraمی رسانند. با یک پسر و دختر آلمانی آشنا می شوم که منتظر کسی هستند تا آن ها را سوار کند. یک پیرزن مهربان آلمانی توی کافه در حال خوردن نوشیدنی است با هم گپی می زنیم و او مرا دعوت به نوشیدنی می کند. بعد با ماشینش کمک می کند تا سر راه کمی خرید کنم و توی دهات اطراف دنبال اتاقی برای شب بگردم سرراه باClauseآشنا می شویم که اتریشی است و باغی در این نزدیکی ها دارد. توی باغ عده ای مشغول کار داوطلبانه هسند این نوع جدیدی از زندگی است که جهانگردان در مزرعه ای می مانند و برای آنجا کار می کنند و بی آنکه پولی بابت اقامت بپردازد تا پولی بابت کارشان به آن ها پرداخت شود از بودن و کار کردن در کنار بقیه لذت می برند یک ون خالی محلی است کهClauseبرای شب ماندن من پیشنهاد می کند. شبی 7 یورو با دوچرخه ای که روزی 5 یورو کرایه اش است. عصر روز دوم آوریل با دوچرخه سری به ساحلBordeiraمی زنم. محشر است. آرام و عاری از آدم. شب توی ون می خوابم و شام و صبحانه را با آدمان های فردبم که بیشتر آمریکایی و انگلیسی هستند، می خورم. هوای بهاری اینجا معرکه است طوری که گاهی تردید می کنم که تا آخر سفر همین جا بمانم! روز دوم آوریل، به دوچرخه سواری و پیاده روی های طولانی در سواحل بی نظیرBordeiraوAmadoمی گذرد و کمی خرید و خوردن و نوشیدنی معروفAlentejoدر کافه ی کوچکCarrepeteiraنکته جالب وجود تعداد قابل توجه آلمانی که اینجا زندگی می کنند و خیلی هاشان زبان پرتقالی را خوب یاد گرفته اند.

همیشه هم Hitchhike گرفتن ساده نیست!

 

پیش به سوی کرانه های جنوبی

 

ساحل Bordeira در استان Algarve

 

شب مانی در مزرعه ای نزدیکی های Bordeira

 

بندر جنوبی Sagres

صبح روز سوم آوریل به امیدhichihickingراهی شهر کوچمviladopspaمی شوم اما پس از طی حدود 10 کیلومتر پیاده بالاخره باز هم دو آلمانی سوارم می کنند و تاLagosمی رسانند. مسیرviladopspaاما آنقدر زیباست و بادبهاری در لابه لای درختان و شکوفه هایش طنین می اندازد که حتی قسمت های سربالایی را به سادگی طی می کنند. نمی دانم چرا ناگهان تصمیم می گیرم که پرتقال را ترک کنم. بلیط 20 یورویی اتوبوس سویل را می خرم و سوار اتوبوس می شوم که تعداد انگشت شماری مسافر دارد حدود ساعت 5 از پل رودخانهGuadalaمی گذرم و حالا در خاک اسپانیا هستم. فاصله یLagosتا سویل نزدیک به 6 ساعت است و حالا باید ساعت 1 با اسپانیا تنظیم کنم که 1 ساعت جلوتر از پرتقال است شب آخر هفته و شلوغ سویل و خستگی پیاده روی امروز و نبودن محل ارزونی برای اقامت کلافه ام می کند. با آندریانی آلمانی که در اتوبوس با هم آَشنا شدیم خیابان ها را بی هدف گز می کنیم و او برای دیدن برادرش ناگهان تصمیم می گیرد به مادرید برود. من هم پس از ناامید شدن از یافتن محلی برای خواب به ایستگاه اتوبوس می روم تا شاید برایCordobaاتوبوس پیدا کنم. شب سمت و سرو اسپانیایی به پایان می رسد.

با خوابیدن در حیاط پارکAlfonsoو ترس از حضور پلیس ساعت 8 صبحSevilرا ترک می کنم تا بهCordobaکه می گویند مرکز حکومت اسلامی بوده و برای 800 سال تمام مقر اعراب بوده بروم بلیط 20 یورو است که به نظر برای مسافت 5/2 ساعته زیاد است اما فقط برای مسافت 5/2 ساعته زیاد است اما فقط 5 نفر در اتوبوس بنشینند و من همه راه را می خوابم. مسجد کلیسا شاید معروف ترین جایی باشد که هر کس را برای دیدنش اینجا توقف می کند. جایی نسبتا ارزانی با 20 یورو می گیرم و حسابی تر و تازه می شوم. ضمن این که از هم صحبتی با یک اسپانیایی و سوییسی نکلی چیز یاد می گیرم.

مغازه ای در Cordobaی اسپانیا

 

ناحیه Andalusia در جنوب اسپانیا که روزگاری قلمروی اعراب بود

 

فرش ایرانی در موزه Cordoba

 

هاستل من در Cordoba

 

متاسفانه اطلاع رسانی نسبت به تعداد توریست هایی که اینجا می آیند خیلی ضعیف است و حتی من نتوانستم نقشه اسپانیا را گیر بیاورم. بعد از گذشت و گذر شهر به ایستگاه اتوبوس می ایم و بلیطGrandadaرا می گیرم. در اینجا کارت هایی پست مخصوص مسافرت کهAlsaنام دارد و می توان برای اتوبوس مدت دار، به طور نامحدود از آن ها استفادکرد ولی متاسفانه صدور آن ها چند روز طول می کشد. بلیط گرانادا 13 یورو است و اتوبوس ساعت 2 عصر پنجمین روز اوریل که مصادف با عید پاک مسیح است راه می افتد. 

رشته کوههای برف پوش Sierra Nevada در اطراف شهر Granada

 

فروش خط نوشته های فارسی در مرکز شهر Granada یا همان غرناطه

 

شهر زیبای Granada

 

وجود معماری اسلامی در مساجدCordobaو خیلی از اسامی که عربی است برایم جالب است. مثلا مسجد معروف کلیسا که تا سال 784 ساخته شده و یاMadinat al Zahraکه در فاصله ی 40 کیلومتری اینجاست و آثار شهری خراب شده از دوره حکوکت عبدالرحمان سو م است. شهر گرانادا در سبحان نگاه اول زیباتر و باشکوه تر جلوه می کند. به خاطر تعطیلات عیدپاک همه جا شلوغ و پر از توریست و مسافر است. کوه های بزمیSierra Nevadaاز اینجا خودنمایی می کنند و و دشت هاي غرناطه سرسبز و بهاري در دامنه ي اين كوه ها پهن شده اند. از رو به روي ايستگاه قطار سوار اتوبوس شدم كه به طرف غرب مي رود و در روستايي به نامFuente Vanceresپياده مي شوم. اين جا زادگاه شاعر آزادمرد بزرگ فدريكو گارسيا لوركاست خانه ي لوركا بسيار ساده و بدون تشريفات محل جديد موزه اي به همين نام است و اين جا مي شود حس شعرهاي او را كه همه از مظاهر طبيعت در آن بهره گرفته بهتر فهميد. نه تنها هاستل اينجا مي روم كه 20 يورو است صبح توي مزارع و دشت هاي صبح توي مزارع و دشت هاي اطراف روستا قدم مي زنم و ظهر به گرانادا بر مي گردم جايي كه قلعه يAlhambra وAlcazabبيشتر از بقيه قسمت ها بازديد مي شوند. به خاطر تعطيلات بليط هاي ورودي هم به فروش رسيده اما مي شود تا بالاي در قلعه ها پياده روي كرد و از آنجا مناظر باشكوهي از كوه و شهر را ديد. دوباره به ايستگاه اتوبوس مي آيم و بليطAdraرا كه شهري در كرانه جنوبي كشور است مي گيرم تا كم كم سفر را با عبور از كرانه شرق به پايان ببرم.

قلعه Alhambra در Granada

 

فراز سروستان... چهار کبوتر پر می زنند به آسمان. 

چهار کبوتر می روند و باز می گردند... 

با چهار زخم بر سایه هایشان. فرود سروستان... 

چهار کبوتر بر خاک. 

این شعر کوتاه از فدریکو گارسیا لورکاست. شاعر آزادی خواهی که خود نیز چون یکی از کبوتران توسط سربازان دیکتاتوری فرانکو خونین بال گشت. جای که به خاک سپرده شده ناپیداست. می گویند عصر روز 19 آگوست 1936 جایی بین Viznar و Alfacar و در میان ردیف درختان زیتون، صدای تیربارانی برخاسته و سپس صدای این نویسنده و مبارز اسپانیایی برای همیشه خاموش شده است. سالها پس از مرگش، خانواده او برای جستجوی جسدش آن منطقه را کاوش کردند و انگار چیزی نیافتند. در کشتزار های اطراف روستای زادگاهش، fuente de vaqueros که پرسه می زنم بی اختیار یاد شعرهایش می افتم که زیبایی و تنهایی این طبیعت در آنها جاری ست. مجموعه اشعارش توسط احمدشاملو به فارسی برگردانده شده است.

خانه فدریکو گارسیا لورکا، شاعر فقید اسپانیایی

 

شهر کوچک Fuente de Vaqueros زادگاه لورکا

 

تصميم مي گيرم قبل ازAdraدر يكي از سواحل كه نامش را نمي دانم ناگهان پياده شوم البته بعد مي فهمم كه اينجاmalmoaاست و تا محلcampingكه مي شود در بعضي جاها پيدا كرد يك كيلومتر توي جاده پياده مي روم. اين اولين بار است كه پياده از توي يك تونل هم رد مي شوم. جاي باصفايي است درست رو به امواج دريا بساطم را پهن مي كنم. براي شب ماندن در اين جا معمولا 2 يورو مي گيرند ولي اين هفته همين كرايه 12 يورو شده چاره اي نيست. خوب مي خوابم با لالايي امواج آخرين كرانه ي اسپانيا و درست رو به سواحل شمالي آفريقا. نكته جالب وجود تعدادد قابل توجهي مسلمان موروكويا مراكشي است كه البته وضع مالي چندان خوبي هم ندارند و مثل همه ي مسلمانان اقليت گاهي گدايي مي كنند تا ساعت 12 كنار ساحل قدم مي زنم و از خوراكي هاي باقيمانده صبحانه و شام مي خورم. دوباره تاMalmaoپياده مي روم تا با اولين اتوبوسي كه چندان هم مطابق جدول زماني نمي آيد راهيAlmeriaشوم.

اينجا شهري شلوغ است و احتمالا گران است. تصميمي براي ماندن ندارم. براي اين مسير 80 كيلومتري 5 يورو پرداخت كردم و حالا توي ايستگاه اتوبوس شماره 7 نشسته ام منتظر اتوبوسي كه ساعت 6 به سمت شهر ساحلي cabonerasراه مي افتد. اينجا را تصادفي توي نقشه پيدا كردم و به نظر مي رسد جاي بدي براي شب ماندن نباشد. اتفاقا دو پسر و دختر اسپانيايي هم توي ايستگاه منتظرند. اما پس از مدتي نظرشان عوض مي شود و تصميم مي گيرند بهsan joseدر جنوب شرقيAlmeriaبروند و منهم با آن ها همراه مي شوم. تصميم بدي نيست. توي كمپ مستقر مي شويم و با يك زوج آلماني كه در همسايگي ما چادر زده اند آشنا مي شويم تا نزديكي هاي صبح حرف مي زنيم و بعد با خوزه پسر اسپانيايي توي كافه هاي شهر كوچكsan joseپرسه مي زنيم. نزديكي هاي ساعت 3 تصميم مي گيريم كوهنوردي كنيم، در تاريكي از صخره ها بالا مي رويم تا از بالاترين نقطه، ساحل زيبايي كه اطرافش را خانه هاي ويلايي و درختان نخل احاطه كرده تماشا كنيم. به سختي بر مي گرديم. من دوباره صبح از كوه بالا مي روم تا چراغ قوه اي را كه شب قبل موقع برگشتن گم كردم پيدا كنم. ادامه روز هشتم آوريل به قدم زدن و آفتاب گرفتن و آب تني درsan joseمي گذرد.TAPASيكي از منوهايي است كه در اغلب رستوران ها به چشم مي خورد. در اين منطقه از كشور يعنيAndeluciaوقتي در كافه اي سفارش نوشيدني بدهيد. مي توانيد در كنارش يك غذاي گرم كوچك هم بخوريد. عصرTAPASمي خورم و شب دوباره در همان كمپ با خوزه، گاربلا، اندي و هنكا گرم صحبت مي شويم. خوابيدن در هواي پاك و زير نور ماه كامل و در حالي كه نسيم خنكي از طرف ساحل مي وزد آن هم توي كيسه خواب لذت فوق العاده اي است كه آخرين بار در سفر نيوزلند تجربه كردم.

سواحل جنوب شرق اسپانیا، malmoa

 

برنامه حرکت اتوبوسها، مهمترین وسایل حمل و نقل در اسپانیا

 

بيشتر روز دهم آوريل در اتوبوس مي گذرد كه به سوي ساحلBenidormجايي است كه براي شب ماندن انتخاب مي كنم توي يكcampدور از ساحل با كرايه شبي 12 يورو مي توان توي كيسه خواب گذرانده شهر شلوغBenidormبا ساحل زيباي شني كه انبوه آبي ؟؟؟؟ آن را فرا گرفته اند نقطه ي خوبي براي توريست هاي پولدار است انگليسي ها به وفور به چشم مي خورند. بهترين تفريح شايد اين است كه يك قايق بگيريد و به جزيره زيبايي كه در اين نزديكي است برويد. روي صخره در بلندترين نقطه جزيره بنشينيد و خاطره بنويسيد و من همين كار را مي كنم. كرايه رفت و برگشت قايق 5/12 يورو مي شود. بهترين تصميم در عصر يك روز باراني است در حالي كه شب قبل زير سقف آسمان خوابيده اي اين است كه به مقصد بعدي بروي ازBenidormوالنسيا اتوبوس مي گيرم و براي يك راه يك ساعت و نيمه 14 يورو مي دهم. والنسيا بيشتر يك شهر صنعتي و مدرن است و اطرافش مقدار زيادي كارخانه وجود دارد كه ماندن را در آنجا فاقد توجيه مي كند. از ايستگاه اصلي برايBarracasبه سمت غرب و شمال اتوبوس مي گيرم و اين شهر را تصادفاً روي نقشه ديدم و تصميم گرفتم دهمين شب آوريل را اينجا بگذرانم كرايه 4/5 يورو است.

شهر ساحلی Benidurm در شرق اسپانیا و جزیره کوچکی در نزدیکی آن

 

شايد يكي از سخت ترين شب هاي اين سفر، شبي بود كه درBarracasگذراندم. هيچ كدام از قهوه خانه اي اين روستا اتاق خالي نداشتند و در واقع اصلا اتاقي براي اجاره نداشتند. در هر خانه اي را زدم كه حاضر نشد پناه دهد با همين چند كلمه دست و پا شكسته كه بلد بودم بهشان فهماندم كه فقط يك شب مي مانم اما كسي حاضر نشد. هوا رو به سردي مي رفت و من تا ديروقت توي يك قهوه خانه قديمي كه پيرمردي اداره اش مي كرد نشسته بودم. ساعت از نيمه گذشته بود و جايي براي خواب مي ساختم. بعد از كمي پرسه، توي حياط يك مدرسه زير انداز را پهن كردم و خوابيدم. ساعتي نگذشت كه دانه هاي برف را روي صورتم حس كردم. نيمه آوريل و برف، چه كسي باور مي كند برف شديدتر مي شد. دوباره راه افتادم اول توي يك زيرزمين خرابه كه يك تراكتور و امبوه مصالح ساختماني قرار داشت و بعد جايي مسقف شبيه آبشخور كه بوي بدي مي داد اما مي شد يك شب تحملش كرد هوا خيلي سرد بود و چاره اي جز لرزيدن و انتظار كشيدن تا صبح نداشتم. ساعت 7 صبح منتظر اتوبوس ماندم و اين انتظار تا ساعت 3 عصر مهع بالاخره اتوبوس از والنسيا آمد طول كشيد. هوا آن قدر سرد بود و باد بسيار شديدي مي وزيد كه هيچ كس جز من بيرون نبود. تجربه خيلي بدي بود. اتوبوس بهTuelerرسيد و از آنجا فورا بهZaragozaرفتم جايي كه احتمال مي رفت بتوانم اتوبوس براي بارسلونا پيدا كنم و دشت هايZaragozaپوشيده از برف بود و بارش همچنان ادامه داشت و بي خوابي و سرما كلافه ام كرده بود هر چه از سفر در پرتقال لذت بردم، برعكس اسپانيا به نظرم شلوغ تر و گران تر و نازيباتر مي رسيد. كرايه كمپ ها دست كمي از هاستل نداشت و امپونا توريست ها همه ي سواحل را اشغال كرده بودند.

اين ها البته تا حدي به خاطر چهار روز تعطيلي پياپي بود كه همه را به اينجا كشانده بود تصميمم را گرفتم مقصد بارسلونا بود و آخرين اتوبوس را ساعت 15/7 عصر ازZaragozaسوار شدم. مي دانستم كه باز ديروقت مي رسم اما چاره اي نبود حداقل مي توانستم دنبال هاستل بگردم و كمي استراحت كنم. حالا اتوبوس دارد حركت مي كند و به شرق مي رود. به بارسلونا فقط پايان اين سفر. و به حادثه اي فكر مي كنم كه شب قبل رخ داد. موقع بيرون آمدن از قهوه خانه دو نفر با چاقو تهديدم كردند. مست بودند و نمي دانم به اسپانيايي چه مي گفتند ولي حتما پول مي خواستم به سرعت خودم را به قهوه خانه رساندم و هل كردم تو. آن ها دنبالم آمدند. توي همين فاصله چاقوي خودم را كه هميشه آماده داشتم بيرون كشيدم. ازپيرمرد قهوه چي خواستم به پليس زنگ بزند. اوضاع عجيبي بود. زبان هيچ يك را نمي فهميدم پيرمرد راضيشان كرد كه با ماشينشان از آنجا دور شوند. ولي آن ها بيرون منتظر بودند و من مي ترسيدم بيرون بروم. قهوه چي مهربان بود به من اجازه داد كمي داخل قهوه خانه بمانم بعد بيرون رفتم و به اين ترتيب از يك حادثه ي دهشتناك جان سالم به در بردم. ايستگاه اتوبوس درست رو به رويsantsاست يعني متروي مركزي بارسلونا و راهنماها و علايم آن قدر بزرگ و شفاف است كه امكان ندارد كسي اين جا گم شود. از قبل آدرسيك هاستل را از اينترنت پيدا كرده ام.

در راه Zaragosa

 

يك راست مي روم و براي دو شب جا مي گيرم. هاستلCatalunyaجاي خوب و نسبتا ارزاني است اين جا پر از آمريكايي هاست.

روز 12 آوريل كمي در خيابان ها پرسه مي زنم و از كليساهايSanta Mariaو كليساي اصلي شهر و نيز موزه پابلو پيكاسو كه در اصل اسپانيايي و و متولد مالايا بوده است، ديدن مي كنم. روز آخر به دنبال خريد كمي سوغاتي مي روم اما از بخت بد، به خاطر فستيوالي كه من نمي دانم چرا و چگونه برگزار مي شود همه جا تعطيل است و من دست از پا درازتر بر مي گردم. خوشبختانه قطار و اتوبوس براي رسيدن به فرودگاه بسيار منظم است.

نقشه مسیرهای مترو در بارسلونا

 

مراسم عید پاک در کلیسای بزرگ و قدیمی بارسلونا

توي فرودگاه به ويزا مشكوك مي شوند اما مشكل حل مي شود. اينجا بعد از 21 روز صداي يك ايراني را مي شنوم توي صف كارت پرواز حالا از وطن چند ساعت فاصله دارم. حس عجيبي است بازگشتن به جايي كه هم دوستش داري و هم نه. تا سفرهاي بعد. فرودگاه بارسلونا

.