يادداشت هاي سفر به هند، سرزمین غرائب

 

قرار است پرواز ماهان ساعت يك ربع به 10 شب پنجشنبه از فرودگاه امام انجام شود اما مگر ميشود بدون تأخير! آنهم نه يكساعت و دو ساعت بلكه چهار ساعت و ربع. با محسن جايي پيدا كرديم و چند ساعتي توي فرودگاه چرت زديم.

هفت تیر کشی روز روشن، گیت خروجی فرودگاه بین المللی امام خمینی

صبح ساعت 7 فرودگاه ماهاتا گاندي دهلي نو بوديم، 2 نفر ايراني را در اولين برخورد ديديم كه بسيار مجهز بودند و مي گفتند كه براي سفر به نيال و كوهنوردي در دامنه هاي اورست به هند آمده اند. فرودگاه خيلي تميز نبود اما در مقايسه با جاهايي كه بعداً ديديم قصر بود. تاكسي فرودگاه تا مقصد اول ما كه دانشگاه پوسا بود 370 روپيه مي خواست اما توانستيم با كمك يك كارمند عاقبت به خيري با 190 روپيه يك تاكسي ساده بگيريم. نيم ساعت بعد به آپارتمان آقاي عليزاده رسيديم كه دانشجوي بورسيه دكتراي گياه شناسي بود و با خانم و بچة 2 ساله اش عليرضا آشنا شديم. روز اول به گشت و گذار در محوطه دانشگاه و آزمايشگاه و كتابخانه گذشت و بعد از ناهار خوشمزه اي كه در منزل آقاي عليزاده خورديم با محسن گشتي توي دهلي زديم و از محله هاي Karol Bagh، Cannught Place، ghaffar marketديدن كرديم. دهلي شلوغ و كثيف و پر از چيزهايي است كه نظيرش را جاي ديگري نمي بينيد.

خوردن خوراک های هندی، زبان سرخ می طلبد و دستانی سبز. نوش جان

خورد و خسته ساعت 30/10 به پوسا برگشتيم يك سيم كارت به قيمت 100 روپيه خريديم و شارژش كرديم، 200 دلار هم به نرخ هر دلار 44 روپيه تبديل كرديم. غفار ماركت پر از وسائل الكترونيكي بود كه البته قيمتشان چندان تفاوتي با تهران نداشت. شب را به صبح رسانديم و ساعت 10 به سفارت ايران رفتيم بلكه بتوانيم با سفير صحبت كنيم. آقاي محتشمي بيشتر از بقيه ما را تحويل گرفت. البته كمك خاصي نكردند و 3 نامه براي بازديد از دانشگاه هاي IIT، پونا و IICبرايمان تنظيم كردند.

موسسه فنی هند یا IIT شاید معتبرترین دانشگاه در سرتاسر هند است

با محسن به خانه فرهنگ ايران رفتيم در خيابان "تيلاك مارك" و تا عصر آنجا بوديم، البته من مجبور شدم يكي دو ساعت را صرف پست كردن بسته يكي از آشنايان به شهري در هند كنم. يك بسته 2 كيلوگرمي با بسته بندي 150 روپيه شد تا به شهري در 1000 كيلومتري دهلي پست شود. در خانه فرهنگ آقاي حدادي بسيار كمك كرد و با دفاتر انجمن اسلامي در شهرهاي مختلف هماهنگ كرد. گفت امشب جشن دانشجويان ايراني است و ما را به آن جشن دعوت نمود. حمل و نقل با ريگشا (دوچرخه هاي با كالسكه اي در عقب) و اتو ريگشا (موتوري كه يك كابين را حمل مي كرد) انجام مي شد. به شدت تابع چانه زني بود و فرضاً كرايه 30 روپيه اي براي يك مسافت 3 كيلومتري را مي شد با نصف اين قيمت طي كرد. كلاً همة قيمت ها با چانه زني زياد شكسته مي شود.

همه جا دنبالتان می آیند و سیریش می شوند تا کمکی کنید، آنها بی شمارند!

 

 به جشن دانشجويان ايراني دعوت شديم و از ساعت 7 تا 12 شب بزن و برقص بود، غرفه مليت هاي مختلفي مثل نروژ، سودان، چين، ژاپن و ايران برقرار بود و حسابي خستگي امروز صبح از تنمان بيرون رفت محسن مرتب فيلم مي گرفت و من توي غرفه مشتري ها را راهنمايي مي كردم. كلي رقصيديم و بعد از خوش و بش با ايراني ها قرار شد مهرداد ما را به خانه ببرد. با موتور مهرداد به «اوله كمپس» رفتيم و شب را در آپارتمام تقريباً 30 متريش گذرانديم. مهرداد PHDتاريخ مي خواند و برايمان از هند گفتني هاي زيادي داشت. صبح عازم IITشديم كه يكي از بهترين دانشگاه هاي دنياست.

شب فرهنگی ملیت ها در دهلی نو، توی غرفه کشورمان سنگ تمام گذاشتیم

 

 

متأسفانه چون شنبه بود هيچكدام از مخاطبين نامه هاي ما حضور نداشتند. با محسن كمپ دانشگاه را دوري زديم بسيار زيبا و سرسبز بود و اصلاً ياد دانشگاه شريف نيفتاديم. به نظر من دانشگاه خيلي ديدني و جالب بود. هزينه تحصيل اينجا سالي حدود 5 هزار دلار است كه رقم قابل توجهي است. از J.N.Oتا IITتقريباً يك ربع پياده رفتيم. ساعت 12 از جلو دانشگاه سوار اتوبوس شديم كه كرايه هر نفر 2 روپيه بود و به يك بازار رسيديم تا CDعكس هاي دوربين را رايت كنيم. 80 روپي گرفت تا 2 CDبرايمان رايت كند. بعد از اينكه كلي دنبال اتوبوس گشتيم تا ما را به «ساراكايكاليكا» برساند، ساعت 3 از ترمينال ISBTنفري 183 روپيه داديم تا ما را به آگرا ببرد، شهري كه به خاطر «تاج محلش» شهرت جهاني دارد. هندوستان را فقط بايد تجربه كنيد. خواندن كتاب و ديدن فيلم و خواندن اين خاطرات هيچوقت به يك سفر واقعي به هند نمي ارزد. در اين سه روزي كه اينجا هستم ديدم نسبت به زندگي عوض شده است حالا مي دانم كه رسيدن به آرامش و خوشبختي كه همه مان دنبالش هستيم از راه هايي كه ما به دنبالش هستيم خيلي فاصله دارد. البته شايد براي هنديها اينطور باشد. اما آنها شرايط حاضر را به خوبي پذيرفته اند وبا هم با همة مشكلات زندگي مي كنند.

شکرشکن شوند همه طوطیان هند که همه جا روی درختها دیده می شوند!

 

ساعت 7 شب آگرا بوديم. آگرا در نگاه اول بسيار شلوغ و درهم برهم مي نمود. از يك ريگشا خواستيم ما را به گذر سيد صالح برساند. اين آدرس بود كه يك نفر شيعه اهل بمبئي در اتوبوس به ما داد اما جستجو بي حاصل بود. خدا را شكر مسافرخانه ديگري به اسم پيدا كرديم كه پيرمردي در خيابان توصيه كرد 200 روپيه براي يك شب اقامت در اتاق معمولي داديم. مقداري ميوه و سبزيجات خريديم و سالاد مفصلي خورديم. قيمت ها بسيار شبيه به تهران است و البته حمل و نقل عمومي كمي هم گرانتر. با المنت چايي درست كرديم و صبح هم يك سطل پر از آب جوش. اينجا برق همه جا يافت مي شود و نفت و گاز البته گران است.

آگرا که رسیدیم نمیدانستیم زیر پوست تاریک شهر، چه چهره های مهربانی است 

 

عازم آگرافورت شديم كه قلعه اي است متعلق به 450 سال پيش است و به دستور شاه جهان ساخته شده است. شاه جهان از بازماندگان مغول بوده كه صاحب قدرت زيادي شده است. آگرافورت نشانه اي از معماري ايراني است و اشعاري به زبان فارسي روي سكوي اصلي آن نوشته شده است.

به فاصله كمي از آگرافورت، تاج محل واقع شده كه بسيار باشكوه و تحسين برانگيز است. تاج محل در واقع مقبرة بسيار مجللي است كه شاه جهان براي زنش، ممتاز جهان ساخته است تا هميشه از قصر خود، آگرافورت، بتواند آنرا ببيند. ورودي آگرافورت 300 روپيه و تاج محل 750 روپيه است كه خيلي گران است اما به چند بار ديدن حتماً مي ارزد.

تاج محل از آگرا فورت بخ وبی پیداست اگرچه رودخانه یامونا بین این یار دو جدایی انداخته است

 

چند ساعت در تاج محل مي مانيم و چند صد مگابايت عكس و فيلم مي گيريم. 7شب تعطيل ميشود و با اتوبوسهاي ترمينال EDGAساعت 40/8 به طرف «جيپور» راه مي افتيم.

بر حاشیه این تخت سنگی به فارسی نبشته است: باشد این تختگاه فرخنده    تکیه گاه خدایگان کریم  /    پادشاهی که تیغ او سازد   چون دو پیکر سر عدو بدونیم

شاه جهان از این پنجره زندان، سالها چشم اشکبار به آرامگاه ممتاز محل داشت

کاشی کاری و نقش برجسته های روی سنگ در آگرا فورت بسیار تماشایی است

تاج محل است بی گمان تاجی است بر این محل!

عکس دست جمعی ما دو تا!

غروب آگرا فورت رودخانه یامونا را غمگین کرده

جيپور شهر بزرگي است و مركز ايالت راجستان است. در بخشهايي از اين ايالت مثلاً در «بيكانير» كه 25 كيلومتري راجستان (جيپور) است معبد «كارنيماتا» پر از موش است و مورد پرستش قرار مي گيرد. در «راجستان» مار قداست دارد و پرستش مي شود. اين اطلاعات را از سه شيفت پليس در ايستگاه «جيپور» گرفتيم. متأسفانه باتري و شارژرها را در آگرا جا گذاشتيم و سعي كرديم از پليس بخواهيم آنها را پيدا كند. يادم رفت بگويم كه اين مسافت را 6 ساعته پيموديم. اتوبوس ها وضع مناسبي ندارند و سر و صداي زيادي ايجاد مي كنند. به نظر مي رسد اصلاً كمك فنري وجود ندارد و ستون فقرات مسافرين اين وظيفه خطير را انجام مي دهد!

گاو داشته باشید یا لامبورگینی باید از همین مسیر بگذرید. عدالت اجتماعی یعنی این!

 

هزينه كرايه نسبت به نوع خدمتي كه ارائه مي دهند بسيار زياد است ولي نسبت به قطار بسيار كمتر. وسائل و كوله پشتي ها را با خود به داخل اتوبوس برديم و در موقعيت بدي توانستيم اندكي بخوابيم بليط ‌آگرا به جيپور 120 روپي براي هر نفر بود. يعني هر ساعت 20 روپي يا 500 تومان خودمان. الان كه دارم اين خاطرات را مي نويسم توي دفتر اداره پليس نشستيم و محسن دارد عكس هاي ايران را به آنها نشان مي دهد و مطابق معمول كلي هم توضيح مي دهد. قرار شده اگر باتري ها و شارژر را سالم بدستمان برسانند 200 روپيه مژدگاني بدهيم.

به كمك يك ريگشا هتل نسبتاً ارزاني پيدا كرديم كه نزديك ايستگاه اتوبوس بود. هتل «جيپور كلاسيك» يك اتاق «دابل» را شبي 200 روپي شارژمان كرد و ساعت 2 شب بالاخره مستقر شديم و چون بسيار خسته بوديم خوابيديم. صبح ساعت 11 دنبال بليط قطار رفتيم و بعد از انتظار در يك صف طولاني كه اتفاقاً مخصوص توريست ها هم بود 2 تا بليط «بمبئي» جمعاً به ارزش 780 روپي خريديم تازه اين ارزانترين نوع بليط همراه با تخت بود، البته بعداً فهميديم كه ارزان ترين نوع با تخت نفري 339 روپي است و «آپ گريد» نام دارد. بعد از گرفتن بليط، راهي «جال محل» شديم كه يك قلعة محاصره شده توسط آب است خارج شهر است و مسيرش چيزي شبيه دركه خودمان.

آخر نفهمیدیم چطوری باید وارد "جال محل" شویم. اطرافش هم آب بود

در مسير «جال محل» قلعه اي بر فراز كوه نمايان است. «آمپر فورت» قلعه اي كه توسط مغولها ساخته شده و معماري جالبي دارد. آينه كاري ديوارهاي اين قلعه ديدني است. از پاي قلعه چند فيل بازديد كنندگان را به ازاي هر فيل 450 روپي شارژ مي كنند. ما پياده مي رويم چون با چند توريست ترك آشنا شده ايم و داريم كلي اطلاعات از راهنماي آنها «ظفر» كه 35 بار به هند آمده، مي گيريم. تا قلعه را خوب بگرديم، عصر مي شود و با 6 روپي دو نفري با اتوبوس به مركز شهر مي آييم.

بخشی از جیپور از بالای "آمبر فورت" به خوبی نمایان است.

محسن ناراحت است كه چرا توريست ها و راهنما را گم كرديم. «هاوا محل» محل بعدي ديدني است كه ديوار بلندي پر از پنجره را نشان مي دهد اين پنجره ها محل عبور هواست و البته معماري اين جا بسيار ديدني است. دوباره ترك ها را پيدا مي كنيم و توي چند مغازه پارچه فروشي و عتيقه فروش سرك مي كشيم.

دیوار بلند "هاوا محل" پشت سر محسن!

«جي پور» شهر نسبتاً تميزي است. نسبت به آگرا مردم انگليسي بهتري مي دانند و مغازه ها مدرن تر است. تصميم مي گيريم به محلي تقريباً در 15 كيلومتري شهر برويم كه «چوكي دالهي» نام دارد. ساعت 9 شب مي رسيم و 3 ساعت در آنجا مي گرديم.

دست فروش ها توی هند خدایی می کنند. این یکی خیلی تمیز است انصافاً

اولش برايمان سخت است كه 225 روپي بابت ورودي هر نفر بپردازيم اما بعد از گردش و كلي رقص و آواز و يك شام كه روي بليط است و خود – خيلي مشكل، نظرمان تعديل مي شود. مي گويند اگر مي خواهيد كل هند را در يك نگاه ببينيد به آنجا برويد. با همان ريگشا بر مي گرديم به هتل كلاسيك و 250 روپي به راننده مي دهيم.

هر بار که این عکس را می بینم دوباره فیلم یاد هندوستان می کند

ساعت 1 مي خوابيم. يادم رفت بگويم كه لحظه سال تحويل هم در داخل اتوريگشا بوديم و  البته اين مثل نقض مي شود كه هر كس لحظه سال تحويل هر كاري كند تا آخر سال همان وضع را دارد. سال نو مبارك مي گوييم و با محسن روبوسي مي كنم. صبح سري به «جانتر مانتر» مي زنيم كه محل عجيب و غريبي است. ظاهراً اندازه گيري زمان و استخراج تقويم از روي حركت اجرام آسماني به كمك اسطرلاب هاي اين محل انجام مي شده است و متعلق به حداقل 100 سال قبل است.

رقص کبری با نواختن نی! این کبری ها بی خطرند

 

چوکی دانی، مکانی برای عرضه فرهنگها و سنت های سرتاسر هند، جیپور راجستان

وقت زيادي نداريم. پس به هتل بر مي گرديم و وسايل را جمع مي كنيم. به هر بدبختي كه هست به ايستگاه قطار مي رسيم و به اتوريگشا 20 تا مي دهيم. قطار «بمبئي» 05/2 دقيقه راه مي افتد و سرجايمان يعني صندلي 12 و 13 در واگن AS1كه تهويه مطبوع، يك بالش، پتو و تخت دارد مستقر مي شويم. الان كه به اينجا رسيدم، محسن هم دارد خاطرات و ديده ها و شنيده هايش را ضبط مي كند تا بعداً بنويسد. قطار 18 ساعته به «بمبئي» مي رسد و در ايستگاه مركزي پياده مي شويم. ترمينال بسيار بسيار شلوغ است و يك صف طولاني براي بليط تشكيل شده است. ترمينال توريست ها «وي تي» يا «ويكتوري ترمينال» نام دارد.

بسیاری از خانواده ها ساکن پیاده رو هستند، اینجا بمبئی:  جمعیت 13 میلیون نفر!

 

با اتوبوس نفري 7 روپي مي دهيم. (2 روپي بابت ماليات كوله پشتي هاست) و به «وي تي» مي رسيم. بليطهاي «پونا» را براي ساعت 10/17 مي گيريم. هر كدام 82 روپي (ارزانترين صندلي). بيرون ترمينال جايي براي زنگ زدن پيدا مي شود. به خانه زنگ مي زنم و ضمن تبريك سال نو، مي گويم كه حالمان خيلي خوبست. هزينه مكالمه خيلي زياد است. كمتر از 5/1 دقيقه با شيراز صحبت مي كنم و 25 روپي خرجش است. با آقاي «حدادي» در خانه فرهنگ دهلي تماس مي گيرم. تا جاي امشب را در «پونا» فراهم كند. او آقاي «شفيعي» را معرفي مي كند. با آقاي «شفيعي» زنگ مي زنم و مي گويد كه مي توانيم در انجمن اسلامي دانشجويان «پونا» شب را اقامت كنيم. با يك اتوبوس ديگر (خط 11) نفري 5/4 روپي مي دهيم تا ما را به «گيت وي آو اينديا» يا دروازة هند ببرند. از آنجا با قايق هاي 2 طبقه اي كه بليطش هر نفر 140 روپي است راهي غاري به اسم «الفانت كيو» يا همان غار فيل مي شويم.

 

غار و معبد سنگی الفانتا در جزیره ای نزدیک بمبئی، قدم به تاریخ چندهزار ساله

ورودي جزيرة «الفانتا» نفري 100 روپي است كه مي پردازيم. توي راه پيرزنهاي محلي مدام اصرار مي كنند كه چيزي بخريم و ما بالاخره تعليم شده و يك خوراكي 15 روپي مي خريم (مغزپسته و بادام كه با عسل بهم چسبيده اند). مسير سربالايي تا ابتداي غار را پياده مي رويم. توي راه عتيقه جات و صنايع دستي به وفور يافت مي شود. ورودي غار 250 روپي براي خارجي ها و 10 روپي براي هندي هاست و ما متاسفانه خارجي هستيم.

سنگ تراشیده های داخل غار هر بیننده ای را مسحور می کند.

مجسمه هاي عظيمي از الهه ها و خدايان هندوها داخل غار حجاري شده و ستون هاي غار كه از تراشيدن سنگ هاي غار پديد آمده اند بسيار حيرت انگيز است. بت هاي غول پيكر چهره هاي مختلف «شيوا» خداي رقص و تنها خدايي كه مي تواند به صورت مهربان و خشمگين درآيد را نشان مي دهند. در واقع مجموعه اي از چند غار است كه مكاني مذهبي به شمار مي آيد. مردي براي عبادت مي آيد و دور «شيوا» طواف مي كند و چيزي شبيه عود را روشن كرده است. اينجا پر از ميمون است.

در اندیشه جدایی!!

روي درخت، روي زمين و شايد روي شانه هاي شما ممكن است ميموني ببينيد. جزيره پوشش گياهي انبوهي دارد و از بالا اسكله و دريا منظره زيبايي پديد آورده اند. برگشتن هوس مي كنيم ناهاري صرف كنيم. يك املت با 2 تكه نان و 2 عدد تخم مرغ فقط 25 روپي. با همان بليط رفت، سوار قايق مي شويم و حدود 1 ساعت بعد از عبور از اقيانوس هند دوباره به «بمبئ» مي رسيم. سريع سوار اتوبوس مي شويم و به «مومباي سي اس تي» يا همان »وي ئي» مي رسيم. كوله پشتي ها را كه صبح در امانت يا «كلاوك روم» گذاشته ايم با دادن 20 روپي پس مي گيريم و به گيت 9 مي رويم تا قطار ساعت 10/17 پونا را از دست ندهيم. سفر به «بمبئي» اگرچه به يك روز كامل هم نمي رسد اما تجربه جالبي است. تفاوت شهر 13 ميليوني «بمبئي» را با ساير شهرهاي هند در همان لحظه ورود مي شود فهميد. ساختمان هاي بلند و اغلب قديمي، تاكسي هاي زرد و سياه، خيابان هاي باريك و رنگ و بويي از مدرنيته و مهم تر نبودن اثري از «ريكشا» در هند يك استثناء است.

دروازه هند (راست) و هتل بزرگ تاج محل (چپ) از بندرگاه نریمان، بمبئی

از بعضي شنيده ايم كه اينجا خيلي شبيه «لندن» خودمان است. البته يك توريست انگليسي كه اين را انكار مي كرد. «بمبئي» بدون شك معروفترين شهر هند است و مركز تجاري محسوب مي شود. هزينه ها نسبت به ساير شهرها بسيار بالاتر است و ماندن زياد در اين شهر را براي توريست هايي كه مثل خودم دوست دارند اقتصادي سفر كنند اصلاً توصيه نمي كنم. قطار «پونا» ساعت 10/17 راه مي افتد و ما در يك واگن معمولي كه اتفاقاً هم صندلي هايش راحت است و هم تهويه هوا دارد جا مي گيريم. جالب است كه توي قطار دستفروش ها مدام حركت مي كنند و قيمت مواد غذايي همان قيمت مندرج روي آنهاست. 3 ساعت بعد در «پونا» هستيم اول به «پونا يونيورسيتي» مي رويم و بعد به خانه انجمن اسلامي در حومة شهر و در محله اي به اسم «رام نگر» آدرس دقيق را مي نويسم شايد روزي بدردتان بخورد. يك شب آنجا مي مانيم. جاي بدي نيست.

با بچه هاي ايراني آشنا مي شويم كه براي تحصيل در اين شهر از ايران پذيرش گرفته و به اينجا آمده اند. طبق گفته مسوولين دانشگاه نصف دانشجويان مليت ايراني دارند. اينجا كرايه اش شبي 80 روپي است. اين را صبح مي فهميم كه ميخواهيم خانه را ترك كنيم. قبلاً با آقاي شفيعي كه صحبت كرديم خبري از پول نبود. به هر حال صبح به سمت دانشگاه پونا مي رويم. در راه اتفاقاً به 2 معبد بسيار جالب برمي خوريم. معبد «ماروتي» كه چند نفر براي عبادت اعمال خاصي انجام مي دهند. ياد امامزاده هاي خودمان مي افتم و ياد اينكه غريزة پرستش بالاخره با روي آوردن به نوعي خدافروش مي كند. به تبع آنها احترام مي گذاريم و سپس بنا به توصيه يكي از زوار، معبد «بلاچي» كه تقريباً 1 كيلومتر آنطرف تر است را زيارت مي كنيم. اين معبد مهمتر به نظر مي رسد و مراسم خاصي برقرار است. آرامش خاصي دارد. توي صف مي ايستيم و مثل بقيه از مايعي كه توسط خادم و از توي يك ظرف بزرگ در دستمان ريخته مي شود مي نوشيم و روي سرمان مي كشيم. برايشان جالب است كه عليرغم "هندو" بودن، ما چگونه به بت ها احترام مي گذاريم. دانشگاه «پونا» ما را كلي تحويل مي گيرند. نامه هايي كه از سفارت آورده ايم به يك گشت و گذار توي دانشگاه و خوابگاه هاو يك ناهار درست و حسابي و همچنين امكان استفاده از «سي دي رايتر» و اينترنت، مي ارزد. دانشگاه بسيار بزرگي است. 400 هكتار مساحت و 3000 دانشجو و كلي ايراني كه يا درس مي خوانند و يا آمده اند مداركشان را براي تحصيل، تحويل دهند. توي دلم خيلي خدا را شكر مي كنم كه قرار نيست براي تحصيل به همچين كشوري بيايم. از دانشگاه تا «ام جي رول» كه مركز شهر و اصولاً جاي با كلاسي به حساب مي آيد با ريگشاي 40 روپي طي مي شود و مي توانيم مقداري پول تبديل كنيم.

«سادو واسواني» محلي است كه اتوبوسهاي «گوا» و بقيه شهرها مي ايستند. چيزي مثل ترمينال بيهقي البته در مقياس خيلي كوچكتر. ريگشا 20 روپي مي گيرد تا ما را به آنجا ببرد. طبق تحقيقات به عمل آمده، براي رفتن به «گوا» از اينجا بهترين راه اتوبوس است و قطارها ظاهراً خيلي شلوغ است. بليط ولوو هر نفر 450 روپي است كه با چك و چانه راضي مي شود جمعاً 800 تا بگيرد. محسن كمي ميوه مي گيرد تا توي راه بخوريم. اتوبوس «اي سي وان» ولوو ساعت 30/7 به مقصد «گوا» حركت مي كند و ما فقط در انتظار يك خواب راحت 12 ساعته هستيم. وضعيت صندلي ها خيلي بهتر از ولووهاي خودمان است. زود به خواب مي رويم. زودتر از آنچه حدس مي زدم، رسيديم. ساعت 7 صبح اول به «مپسا» و بعد به «مارگوا» البته توي راه به «پين جيم» مركز استان «گوا» هم رسيديم و ترجيح داديم ايستگاه آخر پياده شويم. «مارگوا» به سواحل «بني لوئم» و «كولوا» نزديك است. اتوبوسي به ازاء هر نفر 7 روپي ما را به «كولوابيچ» برد كه بسيار آرام و زيباست. كمي گشت و گذار و پرس و جو براي محل شب ماني سرانجام ما را به سمت يك كلبه داخل جنگل كشاند كه پيرزن و مردي صاحبش بودند. قرار شد 200 روپي بدهيم براي يك شب. اتاق تر و تميزي بود و فكر نمي كردم داخل آن جنگلي كه سگ و خوك و هر نوع جانوري زندگي مي كرد، چنين جايي پيدا شود. خيلي خسته بوديم. محسن خوابيد و من به سمت ساحل رفتم. اولين بار بود كه ساحل شناي هند را مي ديدم خيلي آرام بود. توريست هاي خارجي توي پلاژ دراز كشيده بودند و اغلب چيزي مطالعه مي كردند. 2 ساعتي قدم زدم. نرخ دوچرخه و موتور براي يك روز كامل كرايه،  به ترتيب 200 و 400 روپي بود كه مي شد با كمي چك و چانه تخفيف خوبي گرفت. قايقي حاضر بود با 2000 روپي ما را به جزيره اي در 25 كيلومتري ببرد. بعد از ناهار كمي در شهر گشتيم. طرف هاي عصر براي شنا به ساحل رفتيم و كلي موج سواري كرديم و جاي شما را در چهارمين روز فروردين 85 خالي. اينجا كافة اينترنت به راحتي پيدا مي شود. 20 روپي داديم و هر كدام 15 دقيقه چك ميل كرديم. غذاهاي دريايي كمي گران بود بنابراين به نان و پنيري اكتفا كرديم و صبح دوباره قبل از طلوع آفتاب به دريا رفتيم ساحل «كولوا» را به دوستداران دريا و طبيعت جنگلي ساحلش توصيه مي كنم. بعد از كمي پياده روي روي شن ها، به كلبه برگشتيم تا كمي استراحت كنيم. به نظر من كلبه خوبي بود و قيمت مناسبي داشت. اغلب هتلها اينجا حداقل 500 روپي براي يك شب مي خواستند تصميم گرفتيم دوباره به «مارگوا» برگرديم و از آنجا راهي ساحل ديگري به اسم «پاوللم» شويم. اتوبوسهاي كوچكي در ميدان كنار ساحل هر 15 دقيقه به شهر مي رفتند. همان كرايه رفت را داديم اما اين بار قبل از ايستگاه اصلي اتوبوس «باس استاند» و كنار ايستگاه راه آهن پياده شديم. متأسفانه تمام قطارهاي فردا به سمت «كرالا» كه ايالت جنوب غربي است پر بود. سيستم بليط قطارها طوري است كه بايد حتماً حداقل  3 يا 4 روز قبل از حركت جا رزرو كنيد وگرنه خيلي زود بليطها فروش مي رود. اجباراً توي ليست انتظار اسم نوشتيم و 700 روپي مجموعاً داديم تا ارزان ترين قطار به سمت «ارنا كولام» شهر بندري ايالت «كرالا» را كه از همان ايستگاه «مارگوا» و ساعت 30/8 شب حركت مي كرد، بگيريم. سوار ريگشا شديم و 50 تا داديم تا به ايستگاه ترمينال اتوبوس ها رسيديم. اتوبوس «پاووللم» را سوار شديم و بعد از يكساعت و نيم طي مسير در جاده كوهستاني و جنگلي كه بسيار پرپيچ و خم بود و شايد بتوان آنرا با جادة شمال مقايسه كرد، به ساحل «پاووللم» رسيديم. به هتل «كوپيدس» رفتيم و بعد از گرفتن 50 روپي تخفيف، 150 تا داديم تا ساعت 5 فردا آنجا را در اختيار بگيريم. كرايه عادي 100روپي تا ساعت 11 بود. هتل خوبي بود و مخصوصاً اينكه خيلي به ساحل نزديك بود، تقريباً يك خيابان اصلي داشت كه هر مايحتاجي در آن به فروش مي رفت و قيمت ها مثل همه جاي ديگر هند همان قيمت درج شده روي محصول بود.

معابد پرزرق و برق هندوها، ورود به این اماکن با رعایت آدابش برای همه آزاد است. پونا، ماهاراشترا

براي خود من اين نكته بسيار مثبتي از كشور هند بود كه هيچ فروشنده اي نمي توانست قيمت كالايي را (جز ميوه و لباس و...) بيشتر بگويد. درحالي كه در كشور خودمان خيلي از كالاهاي بسته بندي شده قيمت ندارد. كمي استراحت كرديم و عصر براي آب تني به ساحل رفتيم. جداً توصيه مي كنم اگر به هند سفر مي كنيد، ساحل «پاوللم» را در «گوا» ابداً از دست ندهيد. مناظري كه من هيچوقت نظيرش را نديده بودم اينجا ديدم. جنگل انبوهي از نخلهاي سر به فلك كشيده راه خود را تا ساحل باز كرده اند و چند جزيره مه آلود از ساحل شني و آرام چشم را نوازش مي دهند. موجها آرام و بي وقفه از راه مي رسند و تا چشم كار مي كند ساحل رويايي و درياي آرام اقيانوس هند است. كمي آب تني مي كنيم. محسن مي رود واليبال و من هم با چند نفر از بوميان فوتبال ساحلي بازي مي كنيم. ساعتي بعد قرص خورشيد پشت يكي از تپه هاي جزيره اي مه آلود گم مي شود، و ما در حالي كه توي ساحل دراز كشيده ايم چشم به افق تاريك گرم گفت و گو مي شويم. «سي فود»هاي اينجا معركه است. توي رستوران رو به روي هتل كه اسمش «هنا» است 2 تا غذاي دريايي سفارش مي دهيم و با مخلفاتش جمعاً 360 تا مي شود. صبح زود به ساحل مي رويم و كلي عكس و فيلم مي گيريم. روي صخره هاي غربي ساحل اين طرف و آن طرف مي رويم شما هم باشيد دلتان نمي آيد دل از اينجا بكنيد. توي ساحل قايقي التماس مي كند كه ما را بگرداند. 2 نفري 500 روپي مي گيرد اما ما در چانه زدن خيلي حرفه اي شده ايم. 300 روپي مي دهيم و تقريباً چند كيلومتر دورتر از ساحل به تماشاي دلفين ها مي رويم. از كنار جزيره هاي كمي مرموز و سرسبز مي گذريم و ياد كارتون «دكتر ارنست» و خانواده اش مي افتيم. قايقمان خيلي شبيه همان قايقي است كه كاپيتان «مورتون» بارها ساخت و باز در طوفان شكست. «هاني بيچ» جزء جاهايي است كه به گفته راننده قايق، اول سال نو در آنجا «پارتي» برگزار مي شود. خيلي آرام و تماشايي است. در راه برگشت كره و نام مي گيرم (جمعاً 25 روپي) و با عسل و چايي صبحانه مفصلي آماده مي شود. محسن طبق معمول زود خوابش مي برد و من هم سرگرم نوشتن همين سطور مي شوم. طرف هاي ظهر لباس شنا مي پوشم و چند ساعتي در كرانه ساحل، جسم و روح را به دريا مي سپرم. زيبايي هاي اين ساحل تمام نشدني است. بدون خوردن ناهار وسائل را جمع مي كنيم تا آماده رفتن به ايستگاه قطار شويم. از وقتي به هند آمده ايم غذاي سروقت نخورده ايم. اصلاً چند روزي است كه ناهار نخورده ايم و كلاً كم اشتها هستيم. خودم هم تمايل دارم فعلاً كم بخورم. شايد روزهاي آخر سفر جبران كنم اتوبوس ها نزديك هتل مي ايستند. جادة «پاوللم» به «مارگوا» را برمي گرديم. آنقدر چشم نوار است كه يك لحظه نمي توانم چشم از پنجره بردارم. همه چيز و همه جا مملو از سبزي و درخت و جنگل است. به ايستگاه اتوبوس مي رسيم سروصداي زيادي توجهمان را جلب مي كند، گويا مراسم «سيگموسيگمو» مربوط به «هندو»هاي «گوا» است و به مناسبت فرا رسيدن بهار برگزار مي شود. خيلي شبيه مراسم زنجيرزني و نوحه خواني محرم است. البته رنگ هاي شاد و رقص هاي مخصوص و لبخند در چهرة افراد نشان مي دهد كه مراسم مربوط به يك جشن است. محسن مرتب فيلم مي گيرد. دسته هاي مختلف با تبل و سنج فرامي رسند و هر دسته يك نوحه خوان دارد. توي راه برگشتن يك خوشة بزرگ موز مي گيريم كلاً 10 روپي. به قول يك نفر اينجا موز و كارگر ارزان است. خوشبختانه بليطمان تأييد شده است و اگرچه قطار با ربع ساعت تأخير مي رسد. صندلي ها تبديل به تخت مي شود. و خوشبختانه تا صبح روز دوشنبه 7 امين روز سال، خواب مفصلي زديم. ايالت «گوا» كوچكترين ايالت هند است كه گاهي توي نقشه گم مي شود. خيلي جاها علامت صليب مي ديديم. مردم بيشتر مسيحي هستند و افراد معقول تر و با فرهنگ تري نسبت به جاهاي قبلي كه ديده بوديم. حداقل تميزتر زندگي مي كنند و به نظر مي رسد كه وضع مالي بهتري هم دارند. قطعاً اين ايالت با همه كوچكيش ميزبان بيشترين توريست هاي خارجي است. اين را مي توانيد وقتي به سواحل «گوا» پا گذاشتيد در همان لحظه اول متوجه شويد. قطارمان به سمت «ارناكولام» مركز ايالت «كرالا» پيش مي رود، 15 ساعت در قطار فرصت خوبي براي كمي استراحت است. «كرالا» ايالت ساحلي جنوب غرب هند است كه بين «كارناتاكا» و «تاميل نادو» قرار گرفته و به صورت تقريباً شمالي- جنوبي به وسعت حدود 700 كيلومتر كشيده شده است. تصورمان يك منطقه استوايي بسيار گرم و مرطوب است اما شايد از خوش شانسي ماست كه هوايي بسيار مطبوع و بهاري به استقبالمان مي آيد. ايستگاه قطار «ارناكولام» نامش «جي ان» يا به طور كامل «ارناكولام جانكشن» است. به اداره فروش بليط مي رويم و براي «ناگركويل» كه شهري در ايالت «تاميل نادو» و نزديك مقصد بعديمان »كونياكوماري» است رزرو مي كنيم. يك بليط هم از «تيرو وانانتاپورام» يا به اختصار «تي وي ام» به «حيدرآباد» گرفتيم. كل هزينه بليطها را كه 1160 روپي شد پرداختيم و ارزانترين صندلي با تخت را گرفتيم كه به اختصار «اس ال» مي شود و فكر مي كنم براي يك سفر اقتصادي مطلوب ترين است. «ارناكولام» شهر بسيار زيبا و آرامي به نظر مي رسد. اثري از سگ هاي ولگرد و گاوهاي بي مصرف نيست. مردم شيك پوشند و ساختمان هاي مدرن و مغازه هاي لوكس توجهمان را جلب مي كند. اينجا يك هند ديگر است. دريا راه خود را به داخل شهر باز كرده است و وقتي با اتوبوس به ساحل «فورت كوچين» حركت مي كنيم. مناظر زيبايي در راه مي بينيم. «فورت كوچين» ايستگاه آخر اتوبوسي است كه از خيابان روبه روي ايستگاه «جي ان» سوار شده ايم. مثل بازار شام، هر چه بخواهي اينجا يافت مي شود «بيچ» نيست و فقط چند اسكلة بزرگ ماهيگيري برايمان جالب است. با قايق نفري 2 روپي مي دهيم و به جزيرة «آي پين آي لند» مي رويم. اتوبوس ديگري به «چراي» مي رود كه ساحل معروفي دارد. 20 روپي جمعاً مي دهيم و نيم ساعت بعد از گذشتن از يك جاده باريك و سرسبز روستايي به آخرين ايستگاه مي رسيم. از آنجا يك «ريگشا» مي گيريم و با 20 روپي به «چراي بيچ» مي رسيم. نكته جالب در اتوبوس هاي اينجا جدا بودن قسمت زن و مرد است كه من علتش را متوجه نمي شوم. «چراي بيچ» خيلي خلوت است به قول محسن احتمالاً توي كتاب هاي راهنماي توريست كه معروف ترينشان «لونلي پلنت» يا سياره تنهاست، به اينجا اشاره نشده است. كمي سرگردان مي شويم. درست روبه روي دريا و داخل خيابان اصلي يك اتاق خيلي خوب پيدا مي كنيم كه مي گويد 300 روپي اما بالاخره با 200 تا راضي مي شود و ما اقامتمان را در سواحل «كوچين» آغاز مي كنيم. جاي شما خالي. تن ماهي، آب ليمو، نان تازه، كوكاكولا و يك چيپس براي ما كه ناهار مفصلي است. 2 ساعتي مي خوابيم باد خنكي مي وزد و در و پنجره ها را باز كرده ايم. عصر به آب مي زنيم. ساحل بسيار تميز و مطبوعي دارد و به نسبت جذابيتي كه دارد خبري از جمعيت توريست ها نيست. يكي از موجهاي سهمگين عينكم را با خود مي برد و اين خبري بد در روز يازدهم سفر است. شب يك ليوان شير مي خورم و صبح زود مطابق معمول براي پياده روي به ساحل مي رويم. سعي مي كنم عينكم را جايي توي ساحل يا حتي كف دريا پيدا كنم اما خيلي خوش شانسي مي خواهد كه در درياي پرتلاطم، چيزي به اين كوچكي پيدا شود. شب قبل دريا خيلي طوفاني بود و تمام وقت باد شديدي از دريا به سمت ساحل مي وزيد. من كه هنوز هم باورم نميشود. «كرالا» با آن فاصله كمي كه از خط استوا دارد چگونه در روزهاي اول فروردين چنين مطبوع بود. با ريگشا به «چراي» مي رويم و راننده در كمال ناباوري يك عينك سازي نشانمان مي دهد. اينهم از باورنكردني هاست كه در همچنين روستايي عينك فروشي پيدا شود. به يارو حالي مي كنم كه بدترين و ارزانترين فريم را بدهد. تا به حال گير چنين مشتريان خسيسي نيافتاده است شماره چشمم را بعد از چند بار امتحان كردن عدسي ها پيدا مي كنم. بالاخره قرار مي شود يك عينك لاكي كه مرا كاملاً شبيه پيرمردهاي عصر احمدشاه مي كند، انتخاب شود. مجموعاً با شيشه 200 روپي مي شود كه براي من اندازه 2000 روپي هم ارزش دارد. در فاصله يكساعتي كه قرار است عينك آماده شود، توي يك كوچه باغي با چند بچه و نوجوان آشنا مي شويم و با اجازه شان داخل خانه يكي از آنها را بازديد مي كنيم. زندگي ساده و بي پيرايه اي در اين كلبه جنگلي برپاست. تلويزيون روشن است و مطابق معمول همه جا «كريكت» نشان مي دهد كه ورزش محبوب همة هندي هاست. اهالي كلبه مسيحي اند و در و ديوار پر از عكس هاي مسيح و حواريون است. كوچه باغي را پيش مي رويم و از مانجوهايي كه كيلويي 35 روپي خريده ايم مي خوريم. با نوجواني كه دنبالمان راه افتاده و اسمش «اپي» است گرم صحبت مي شوم. مي گويد اين روزها تعطيلات 2 ماهه را مي گذراند. شغل پدرانشان اغلب نجاري است و بيشتر جمعيت مسيحي اند و بقيه هندو. به مركز روستا برمي گرديم. داخل مغازه ها اغلب بايد بدون كفش وارد شويم. عينك پدر ژپتو آماده است و خيلي مسخره به نظر مي رسد اما براي استفاده يك هفته اي مناسب به نظر مي رسد. به اتاقمان در ساحل برمي گرديم و بعد از خوردن يك پفك فلفلي 20 روپيه اي كه خيلي خوشمزه است و امتحان كردن چند شيريني محلي كه هر كدام 3 روپي است به خواب عصرگاهي فرو مي رويم در واقع من الان مي فهمم كه سوغاتي اصلي اينجا را نمي توان حمل كرد و آنچه مردم به خاطرش به اينجا مي آيند در واقع همين لحظات آرامش بخشي است كه از سكوت و طبيعت مسخ كننده اينجا به دست مي آيد. كافي است ساعت ها به موج ها خيره شويد و بدون اينكه كسي مزاحمتان شود در مقابل اشعه گرم آفتاب دراز بكشيد. آرامش جسم و خاطر بهاي زيادي دارد كه در كشور ما متأسفانه بسيار كمياب است. بزرگ ترين دستاورد سفر به هند و خصوصاً سواحل جنوب و غرب آن دستيابي به چنين آرامش حتي براي زماني اندك است. عصر حسابي موج سواري مي كنم و با جوانان كنار ساحل گپ مي زنم. ساعت 8 به «چراي» مي رويم و بار و بنديلمان را با خود مي بريم. طي اقامتمان در خانة «ريا» اوقات خوشي پشت سر گذاشته ايم. اتوبوسي به ازاء هر نفر 11 روپي به جزيرة «آي پين» و از آنجا به «باس استاند» مي رود. از آنجا تا «جانكشن» يا ايستگاه قطار شهر «ارناكولام» نزديك به نيم ساعت پياده روي مي كنيم. نسبت به همة شهرهايي كه تاكنون در هند ديده ايم شهر تميز و پيشرفته تري است. تابلوهاي بزرگ تبليغاتي خيابان ها را روشن كرده است و تعداد زياد بانك و مغازه هاي لوكس فروشي نشان مي دهد كه وضع مالي اهالي اينجا چندان بد نيست. قطار ساعت 20/11 به سمت «ناگار كويل» با اندكي تأخير راه مي افتد و درست ساعت 30/5 به مقصد مي رسد. با يك اتوبوس نفري 5/2 روپي مي داهيم تا به «باس استاند» برسيم و از آنجا 6 روپي تا خود «كونيا كوماري» نزديك به نيم ساعت در مسير سرسبز و پر دارو درختي طي مي شود و چشممان به مجال ساحلي مسحوركنندة «كونياكوماري» روشن مي شود. اگر نگاهي به نقشه هند بيندازيد متوجه مي شويد كه خاصيت منحصر به فرد اين كرانه اين است كه طلوع و غروب خورشيد در آب را مي توانيد از يك نقطه ببينيد. اينجا جنوبي ترين نقطه هند است. اينجا درست نوك دماغة شبه قاره است و اگر به آب بزنيد و شناگر قابلي باشيد تا خود قطب جنوب پيش مي رويد. به پيشنهاد مردي توي ايستگاه آخر اتوبوس به هتلي در همان نزديكي مي رويم. اتاق 302 هتل «ساگر» عجب خوش منظره است و از اينجا مجسمة بزرگ بت هندوها و يك جزيرة معبد به خوبي پيداست. راضي مي شود كه شبي 160 تا بگيرد و البته بعداً به خاطر اينكه چند ساعت بيشتر از 24 ساعت مانده ايم 100 تا اضافي مي گيرد. در هند اغلب هتل ها از زمان ورود مسافر 24 ساعت كامل حساب مي كنند و اين را بايد زمان ورود پرسيد. چون ممكن است برخي اوقات متضرر شويد. صبح براي عوض كردن بليط قطار عازم «ناگار كويل» مي شويم و پس از برگشتن، كنار ساحل «كونيا كوماري» غروب آفتاب را به نظاره مي نشينيم. حقيقت اين است كه اين شهر تنها جذابيتش همين طلوع وغروب خورشيد و چند معبد است كه ديدنشان جالب است. ساحل خيلي شلوغ است. يك معبد معروف و خيلي ترسناك را مي بينيم. توي معبد اعمال خاصي برايمان انجام مي دهند بايد لباس ها را از تن بكنيم. بت ها و خدايان مختلفي در معبد مورد ستايش قرار مي گيرند. شب غذاي «وج» يا همان غذاي گياهي كه در اينجا بسيار رواج دارند صرف مي كنيم. صبح زود طبق معمول 5 صبح به ساحل مي رويم. خيلي شلوغ است و از پاركي كه به يادبود در گذشتگان سونامي ساخته شده مي گذريم. همه منتظر طلوع آفتاب از شرق اقيانوس هند هستند. مراسم عجيبي توي يك سكوي شبيه معبد كنار ساحل برپاست كه توجهمان را جلب مي كند. دختر نوجواني را انگار به زور داخل آب دريا غسل مي دهند و يك روحاني روبه رويش ورد مي خواند و توي دست و روي سرش مقداري از گياهان خشك شده مي ريزد. پدرش با تعصب از روحاني مي خواهد كه مراسم را كامل اجرا كند و مادرش اشك مي ريزد. شايد بخواهند او را به معبد تقديم كنند. به هر حال رسم هندوهاي اينجا برايمان چندان خوشايند نيست. نگراني در چهرة دختر كه به قطرات اشك تبديل مي شود. اينجا پر از دست فروش هاي سمج و گداهاي پير و جوان است. سفرة هفت سين را پس از طلوع كنار ساحل پهن مي كنم. سنگ، سيمان، سيم، ساوند ركوردر، سكه، سيم كارت و سجاده، سفرة هفت سين را تكميل مي كند و در واقع مراسم سال نو را به جا مي آوريم. روي يك گوش ماهي مي دهيم اسممان را بنويسند بسيار خوش خط است و 30 روپي براي هر كدام مي گيرد. به معبد «سوامي ويوكاناندا كندرا» مي رويم با قايق كراية 10 روپي. معبد روي يك سنگ بزرگ و وسط دريا ساخته شده و متعلق به مردي به همين نام است كه سال 1892 و روزهاي 25 تا 27 دسامبر اينجا معتكف شده و به مقاماتي رسيده است. توي معبد جايي براي «مديتيشن» وجود دارد كه رايگان است. بسيار تميز و شيك ساخته شده، به هتل برمي گرديم و پس از جمع كردن كوله ها، با اتوبوسي كه ساعت 12 به مقصد «تري وندروم» حركت مي كند مي رويم. 4 ساعت بعد از طي طريق در اتوبوسي كه بسيار ناراحت است و كرايه اش نفري 35 روپي به مركز ايالت «كرلا» مي رسيم و هتل تر و تميزي به اسم «سورابي» شبي 200 روپيه شارژمان مي كند. شهر شلوغ و بي خودي به نظر مي رسد اما متأسفانه براي رفتن به «حيدرآباد» سفرمان را بايد از اينجا آغاز كنيم. روانه بازار مي شوم و مقداري ميوه و نان و پنير مي گيرم كه چون محسن كمي كسالت دارد بسيار هم به دردمان مي خورد. صبح از هتل تا راه آهن را 5 دقيقه اي پياده مي رويم و قطار «حيدرآباد» بدون تأخير و رأس ساعت 7 راه مي افتد. به تدريج پوشش گياهي عوض مي شود، جنگلها كم پشت تر و با درختان كوتاه تر و زمينهاي ماهوري كه ديگر شباهتي به انبوه سرسبز «كوالا» ندارند، گويا زمين اينجا بخيل تر مي شود، از گويش كساني كه جديد وارد قطار مي شوند مي توان فهميد كه وارد استان ديگري شده ايم. استان هاي «كارناتاكا» و «كرالا» را پشت سر مي گذاريم. در هند به گفته اي، هجده زبان وجود دارد كه تقريباً هر استان به يك زمان محلي صحبت مي كنند. زبان «هندو» از بقيه رايجتر است و همه آنرا مي فهمند و زبان انگليسي، زبان رسمي و اداري و تحصيلي است. 32 ساعت سفر در قطار به پايان مي رسد. توي راه همه نوع گدا و فقير سوار و پياده مي شوند و تقاضاي كمك مي كنند. ساعت 5 بعداظهر 2 روز بعد به «حيدرآباد» مي رسيم. شهري با جمعيت 5/7 ميليون نفري كه نيمي از آن را مسلمانان تشكيل مي دهند و 10 درصد مسلمانان را شيعيان. «حيدرآباد» مركز ايالت «آندرا پراوش» يا سرزمين سبز است كه از لحاظ مساحت و تقريباً جمعيت، چهارمين استان هند است. 75 ميليون نفر معادل جمعيت ايران، «سيد سجاد» از دوستان بسيار با مرام توي ايستگاه منتظر است. با ماشينش توي شهر گشتي مي زنيم. شهر تميزي است. به قول او «نيويورك» هند است. جداً از بقيه شهرها متفاوت است. سيد سجاد مي گويد قيمت ها هم خيلي پايين است و كلاً شهر خوب و مناسبي براي زندگي و اقامت در هند به نظرمي رسد. توي يك هتل تر و تميز اقامت مي كنيم و صبح دوباره سيد سجاد مي آيد تا برويم جاهاي ديدني شهر را ببينيم. اول مسجد مكه يا «مكا مسجد» كه بسيار باشكوه و عظمت است و 350 سال پيش «قطب شاه» شاه حيدرآباد آنرا ساخته. در روز نماز عيد فطر 7 هزار نفر همزمان در مسجد و صحن آن نماز مي خوانند و با احتساب جمعيت بيرون 300 هزار نفر. دومين مسجد پس از مسجد جامع دهلي است. توي سراي مسجد قالي هايي كه ايراني ها هديه كرده اند و زرنوشت اهدايي عربستان را مي بينيم كنار مسجد عمارت چهار منار است كه از جاهاي ديدني است و متعلق به 400 سال پيش. سبك معماري مناره ها متفاوت از مناره هاي ايراني است. بازار شلوغي در اطراف مسجد و توي خيابان برپاست كه اجناس دسته اول و دسته چندم در انواع و اقسام يافت مي شود. به مغازه اي مي رويم كه جواهرات مي فروشد. مرواريدهاي «حيدرآباد» شهرت دارند و ما 2 ست مرواريد دو رشته اي به قيمت 500 روپي يا 20 هزار تومان مي خريم. چند «ساري» هم براي سفر هر كدام به قيمت 200 روپي. با سيد سجاد به «كوه صاحب الزمان» مي رويم كه معتقدند امام زمان در آن پاي نهاده است. از بالاي كوه شهر حيدرآباد منظره زيبايي دارد. جالب است كه عده اي از هندوها براي قرباني و نذر كردن به مسجد صاحب الزمان آمده اند. توي مسجدي كه بالاي كوه است اسامي ائمه به چشم مي خورد و سر در آن جاي پايي كه منسوب به امام زمان است. به سمت غرب كه نگاه مي كنيم ساختمانهاي بلندي به زحمت ديده مي شوند كه تقريباً 40 كيلومتر تا مركز شهر فاصله دارند. آنجا مركز «IT» هند است و نامش «سايبرآباد». در «سايبرآباد» كارهاي پشتيباني و خدمات «كال سنتر» اغب شركت هاي بزرگ غربي از جمله «مايكروسافت» و «سيتي بانك كانادا» انجام مي شود. 9000 نفر در هر شيفت 8 ساعته، شبانه روز خدمات ارائه مي كنند ظاهراً حقوق متوسط پرسنل 300 دلار در ماه است. كه نسبت به حقوق يك شاغل درآمريكا تقريباً يك چهارم است و همين صرفه اقتصادي عامل اشتغال حدود 30 هزار نفر در اين محل شده است. سيد سجاد توضيح مي دهد كه مركز فناوري اطلاعات هند شهر «حيدرآباد» است و مي گويد هر جا كه اراده كنيد اينترنت بي سيم قابل استفاده است و در ازاي استفاده نامحدود تنها 20 دلار در ماه بايد بپردازيد. راهي «درياچة ساغرحسين» مي شويم كه در مساحتي به اندازه 8 كيلومترمربع جلوة قشنگي به شهر داده است. وسط درياچه مجسمه بودا خودنمايي مي كند و دور درياچه همه جا براي نشستن و تماشا، رستوران هايي درست شده است. به هتل برمي گرديم و وسايل را جمع و جور مي كنيم و راهي راه آهن مي شويم تا با قطار 21:25 دهلي همراه شويم. «حيدرآباد» حقيقتاً نگين درخشاني در قلب سرزمين عجايب است. شايد اگر روزي بخواهم در هند زندگي كنم اينجا را انتخاب كنم. نظم و ترتيب در شهر نسبت به جاهاي ديگر بهتر است و اين شايد متأثر از نوع اداره شهري است. در هند هر استان كاملاً مستقل اداره مي شود. هر استان يك سر وزير دارد كه توسط مردم آنجا و هر 4 سال يكبار انتخاب مي شود. سر وزير اعضاي كابينه اش را براي گرفتن رأي اعتماد به مجلس ايالتي معرفي مي كند و اعضاي مجلس هم هر 4 سال انتخاب مي شوند. نخست وزير و سروزيرها نيز كل كشور را اداره مي كنند. درآمدها و مخارج هر ايالت نيز به صورت جدا و مستقل است و نظام قضايي نيز در هر استان به طور مستقل عمل مي كند. در مواردي كه نظام قضايي يا دادگاه ايالتي نتواند مشكلي را حل كند. موضوع به دادگاه عالي در دهلي منتقل مي شود. به لحاظ مدرنيته «حيدرآباد» و «بنگلور» در هند مثال زدني اند. سيد سجاد و دوستش سعيد ما را تا ايستگاه بدرقه مي كنند. قطار دهلي سرساعت، آرام آرام راه مي افتد و قطره هاي باران كه انگار منتظرند، با رفتن ما از راه مي رسند. كار از محكم كاري عيب نمي كند. براي آنكه كوله پشتي هايمان را با خيال راحت زير صندلي بگذاريم. 2 تا قفل و زنجير از ايستگاه بعدي يعني «سكندرآباد» مي خرم كه البته گران است هر كدام 40 تا اما ارزش يك خواب آرام و بدون استرس خيلي بيشتر از اين هاست. طبقه بالا (سوم) را ترجيح مي دهم. اين خاطرات را مي نويسم و بعد دراز مي كشم. آنچه امروز ديدم از مقابل چشمانم مي گذرد سيزده بدر امسال هم اينطور گذشت. 32 ساعت در قطار به خواب و بيداري وخوردن چاي و نان و تن ماهي و مربا و... و گپ زدن گذشت. هوا رو به سردي مي گذاشت و باد خنكي فضاي داخل واگن ها را پر مي كرد. ايستگاه حضرت «نظام الدين» آخرين ايستگاه قطار و اولين ايستگاه دهلي است. پايتخت هند محلي است كه از آنجا بايد به ايران برگرديم. از يكي از دفاتر «توريست» هتل ارزاني به ازاي 300 روپيه براي يك شب كرايه مي كنيم و يك تور اتوبوس يك روزه به قيمت 150 روپي براي هر نفر كه شايد بهترين گزينه براي ديدن ديدني هاي دهلي است.

 

قوانین ترافیک در هند بی معناست، اینجا پایتخت است و یکی از خیابان ها نسبتاً منظم!!

هتل در محله شلوغ «پاكرگنج» است اما از اينجا ارزانتر پيدا نمي كنيم. دهلي شهر شلوغ و گراني است. صبحانه را مي خوريم و با اتوبوس كه در هتل دنبالمان مي آيد ساعت 30/9 تور را شروع مي كنيم. اول معبد بزرگ «بيرلا» كه خيلي باشكوه است را مي بينيم و بعد موزة «انيديرا و راجيوگاندي» كه مروري تصويري بر زندگي اين دو شخصيت ترور شدة سيالي است و موزه اي از اشياء و لباس ها و متعلقات آنها قابل ديدن است. نه معبد و نه موزه ورودي ندارند. محدودة «وي آي پي» در دهلي بسيار ديدني است. محوطه اي به وسعت تقريبي 30 كيلومتر مربع كه اغلب ساختمان هاي دولتي در آن واقع شده. فضاي سبز و آب نما و نيروهاي امنيتي زياد خاصيت اينجاست. دفتر رياست جمهوري، نخست وزيري، وزارت هاي كشاورزي، راه آهن و نيروي هوايي و پارلمان هند از جمله اين ساختمان هاست. «قطب منار» به ارتفاع 75 متر و عمري بيش از 300 سال محل بعدي بازديد است كه ورودي 250 روپي آن را نمي دهيم. «بست آو اينديا» وابسته به يك موسسه خيريه است و فروشگاه محصولات صنايع دستي به جواهرات و منسوجات است و به نظر مي رسد قيمت هاي مناسبي دارد. به «خانه بها» مي رويم. عمارت بسيار مجللي كه در ميان 27 هكتار فضاي سبز مي درخشد. شكل عمارت گلبرگ هاي گلي را نشان مي دهد كه تماماً از بهترين سنگ هاي مرمر ساخته شده و سالن داخل عمارت ظرفيت 1300 نفر را دارد. محلي براي «مدتيشن» و سكوت و تمركز است و خبر خاص ديگري نيست. 9 حوض زيباي آب عمارت را احاطه كرده اند و ارتفاع ساختمان به 34 متر مي رسد ساخت اينجا از 1980 تا 1986 تحت معماري «فريبرز صهبا» انجام شده و كتب زيادي در تبليغ و معرفي اين بهايي بيرون ساختمان به فروش مي رسد. و خرج بسيار زيادي براي مذهب بهايي صورت گرفته است.

چشمهای هندی که میگویند یعنی این، بچه ها هم از سورمه کشیدن مستثنی نیستند

«ردفورت» يا قلعة سرخ از ديدني هاي دهلي است كه به «مسجد جامع دهلي» بسيار نزديك است. يادم رفت كه بگويم »دروازة هند» يا «اينديا گيت» كه به ياد و خاطرة 16000 سرباز كشته شده براي هند ساخته شده را ديديم. اسامي سربازان روي ستون ها حك شده و قابل خواندن است. «مسجد جامع» بزرگ ترين مسجد هند است كه به قولي ظرفيت برگزاري نماز جماعت 400 هزار نفري را با احتساب فضاهاي بيرون دارد. توي مسجد صحن بزرگي است و مردم آمادة نماز مغرب مي شوند دو مناره و دو گنبد مشخصه اصلي است. نزديك به 30 پله را روي سكوي مسجد طي مي كنيم تا به صحن وارد شويم روي سكو انواع و اقسام گداها و دستفروش ها را مي شود ديد. نماز مغرب و عشا را مي خوانيم و به بازار مقابل مسجد مي رويم. شلوغ ترين جاي هند است. همه چيز مي فروشند ياد بازار تهران مي افتم.

یک رستوران تقریبا تمیزبا انواع غذاهای تند و تیز!!

بوي غذا و ادويه همه جا پيچيده. اولين جايي است كه غذاهاي تقريباً ايراني مي بينم. برنج و گوشت و قيمه و... قيمت ها خوب است اما اعتمادي به بهداشت نيست. فقرا بيرون غذاخوري ها نشسته اند و اطعام مي شوند. درهم و برهمي اينجا ديدني است. كمي فلفل و چاي مي خريم و با يك اتوريگشا، 40 روپي تا دم در هتل. صبح با كوله پشتي ها عازم منزل آقاي عليزاده در «پوسايونيورسيتي» مي شويم و بعد از گذاشتن كوله ها، به «كارول باق» محل خريد سوغاتي رفتيم «ساري»ها يكي از بهترين سوغات ها هستند و هر كدام تقريباً 200 روپي است. البته «ساري» با قيمت 400 هزار تومن هم پيدا مي شود. بازار را زير و رو مي كنيم. مقداري چاي و تعدادي مجسمه مي خريم و به محلة «كانات پالاس» يا «سي پي» كه مركز خريد مدرن دهلي است مي رويم. بليط سينما مي گيريم و يك فيلم بي مزه هندي 3 ساعته را دنبال مي كنيم.

اگر به هند سفر کنید زیاد به پروژه های نیمه کاره و چاله چوله های شهرتان غر نمی زنید

سينما «ريگال» در همان منطقه «سي پي» است وفيلم را نيمه كاره رها مي كنيم و به خانه برمي گرديم 12 شب بيرون مي زنيم و تقريباً تا فرودگاه نيم ساعته 100 روپي به اتوريگشا مي دهيم. ماهان مثل هميشه تأخير دارد. 4 ساعت تا تهران را طي مي كنيم. از پنجره هواپيما ابرها را نگاه مي كنم و كوه هاي سربه فلك كشيده افغانستان و شرق ايران را. انگار همين ديروز بود كه از همين پنجره روياي تماشاي سرزمين غريب هند را در سر مي پروراندم. عمر سفر كوتاه است و عمر سفر به این دنیا هم...

وقت سلام هر دو خنديديم. وقت خداحافظي من كه دلم مي گيرد.

به خال هندویتان بخشم سمرقند و بخارا را!

                                                     

                                                                  پايان، فرودگاه بین المللی امام خمینی،فروردین 1384

.