گردهمایی رنگین کمان، ارمنستان، خرداد 92

 

این بار بهانه برای سفر، پیوستن به گردهمایی رنگین کمان بود. رویدادی که همه ساله در یکی از خوش آب و هواترین جاهای این کره پهناور و از سوی آدمهایی برگزار می شود که به آنچه در زمین به گونه خدادادی به ما داده شده است مهر می ورزند. همایش رنگین کمان امسال در خاورمیانه در نزدیکی روستای سرسبز و دل انگیزی به نام Khachardzan در کشور ارمنستان برگزار می شود. این گردهمایی یک ماه به درازا می کشد و در این یک ماه، آدمها از خوردن گوشت، مصرف هرگونه مواد شیمیایی و الکلی، انجام هر کاری که به طبیعت و آنچه در اوست آسیب بزند، خودداری می کنند. دوستی با قشنگی های آفرینش و مهرورزی با یگدیگر جدا از باور های مذهبی، رنگ پوست، ملیت و جنسیت، از شعار های پایدار این گردهمایی هاست. خوب است بدانید که آگاهی رسانی نیز به شیوه دهان به دهان و گفت و شنود است و در شبکه های اجتماعی گفته نمی شود. بگذریم که برخی از همایش هایی که سالهای گذشته برگزار شده از آرمانهای پاک و سبز آغازین دور شده است. این همایش با روز نخست ماه قمری (پدید آمدن هلال ماه نو) آغاز و در شب ماه کامل (نیمه ماه قمری) به اوج خود می رسد و سپس با پایان یافتن ماه، برچیده می شود. شب مانی در چادر هایی است که خود شرکت کنندگان می آورند و خوردن غذا در دو وعده و همیشه با هم و در کنار هم است. همه از یک گونه غذا می خورند. در هنگام خوردن، دایره وار و برادرانه و خواهرانه در کنار هم، دعا می کنند و شبها تا دیر هنگام دور آتش حلقه می زنند و آواز می خوانند یا ساز می زنند. زندگی یک ماهه در همایش رنگین کمان و دور بودن از همه گونه های فناوری، شاید تلنگری است بایسته به آدم هایی که در زندگی روزمره شهری غرق شده اند. به یاد هزاران سال پیش که به این اندازه پیرامونشان را نابود نکرده بودند و به یاد نیاکانشان که روزگاری شاید اینگونه می زیسته اند.

 

همسفرم نادر، بندر انزلی، مرامی سواری (برگردانی برای hitchhike)

 

ایده سفر را نادر جعفری دوست و همراه قدیمی ام می دهد و من هم از خدا خواسته! خود را از شیراز به پایتخت میرسانم. خرداد 92 است. به لطف ترافیک سنگین روزهای تعطیل میانه خرداد از تهران تا رشت 12 ساعت توی راه هستیم. ، شب را منزل دوستمان آرین می مانیم و بامداد راهی انزلی و اردبیل می شویم. بیشتر راه را سواری صلواتی می گیریم که به آن hitchhike هم می گویند. خوب است که توی ایران هنوز به ایرانی ها هم این چنین سواری می دهند. از کامیون و وانت و اتوبوس تا همه گونه خودروی گذری! به هیج کس رحم نمی کنیم. تا آستارا و اردبیل می رویم و از آنجا پس از شب گردی در اردبیل با اتوبوسی راهی تبریز می شویم. از تبریز می شود با قطاری که برنامه آن روز در میان است به سادگی به جلفا رسید و از آنجا تا مرز نوردوز 60 کیلومتر است که می توانید با خودرو های گذری بروید.

جلفا و هندوانه خوری پیش از جلای وطن!

 

برای تبدیل پول قدرتمند کشورمان! در همین طرف مرز اقدام کنید. چند صرافی در مرز نوردوز ریال را به درام تبدیل می کنند. در این زمان هر درام 9 تومان ارزش دارد. ویزای ارمنستان حدود 10 دلار است. عجله ای نداریم بنابراین، با گذر از مرز و پل رودخانه ارس، پیاده راه می افتیم در تنها جاده ای که پیش رویمان است. این جاده کم کم از کرانه رود ارس فاصله می گیرد و ابتدا به Agarat روستای مرزی، سپس به Megri و سرانجام به Kapan و Yerevan می رسد.

 

آغاز آوارگی در غربت، پیاده از مرز تا Agarat

 

برنامه ما بیشتر پیاده روی در جاده و خوابیدن در هر جای ممکن است. شب نخست در پشت بام یک خانه و زیر یک درخت انگور در Megri می خوابیم و شب دوم در خانه باغداری بین راه. در طول مسیر آنقدر درخت میوه هست که تشنه نمی شویم. توت های شیرین و آبدار و گیلاس های رسیده و آلوچه های ترش مزه همه جا پای ما را در رفتن سست می کنند. این یکی از ساده ترین سفرهایی است که رفته ایم. هر جا خسته می شویم کنار جاده و زیر سایه درختی چرت می زنیم تا کسی پیدا شود و ما را به شهر بعدی برساند.

استراتژی هجوم به درختان میوه در راه برای زنده ماندن، در راه Meghri

 

 

استراحتگاه های بین راهی

 

مسیر Megri به Kapan بی اندازه دیدنی است و کوهپایه های تازه بهار نشسته و بلندی های برف پوش و چمنزارهای گسترده خواب از چشمان هر مسافر خسته مانند ما می ربایند. به Yerevan که می رسیم زود مارشروتکاهای Sevan را سوار می شویم و پس از پرسه در چمنزارهای پیرامون Sevan و بی امید از یافتن جایی برای خواب، به سوی Dilijan می رویم. گرفتن سواری مفتی چندان دشوار نیست. غرب است و باران تندی هم بارید گرفته. شب در Dilijan در جستجوی خانواده ای که سه سال پیش ما را پناه داده بوند، می رویم و خوشبختانه پیدایشان می کنیم. این بار 2 شب در خانه شان می مانیم. سپس به پیاده روی در مسیر Idjevan ادامه می دهیم تا یک خودر ما را به دوراهی Gosh می رساند جایی که باید از انجا به سوی روستای Khachardzan راه بیفتیم.

در راه Kapan

بازگشت ناامیدانه از Sevan

میزبان مهربان ما در Dilijan

در روستا از هر که می پرسیم، درباره همایش رنگین کمان نمی دانند. کمی بیراهه می رویم و دست آخر می توانیم به موبایل آرتی که یکی از دست اندرکاران برگزاری است تماس بگیریم. راهی یک ساعته را از روستا به سوی کمپ می پیماییم. مسیر بسیار دل انگیز و پر از گلزارهای نرگس است. نادر که مهارت خوبی در پختن عدس پلو دارد دست به کار می شود و برای 20 نفر ناهار درست می کند. با عدس و برنجی که از Dilijan خریده ایم، یک ناهار به یاد ماندین ایرانی به خوردشان می دهیم. شب دور آتش می نشینیم و گپ می زنیم. افسوس که آن قدر وقت نداریم که بیشتر با آنها بمانیم پس روز دیگر راهمان را می گیریم و به Idjevan می رسیم تا از آنجا به سوی مرز گرجستان برویم.

روستای Khachardzan و جستحو برای یافتن کمپ رنگین کمان

 

صبحانه خوری در خانه ای در روستای Khachardzan

 

کمپ رنگین کمان جایی دور از دسترس آدمها و ماشینها

این سومین سفر من به گرجستان است و ورود به اینجا هنوز بدون ویزا انجام می شود. از اینجا شارژ دوربینم تمام می شود و نمی توانم عکس بگیرم. همین اندازه بگویم که با چند سواری مفتی و درست و حسابی به تفلیس می رسیم و دو شب می مانیم. از آنجا راهی Gori می شویم و پس از آوارگی زیاد، در یک شب بارانی به Akhaltsikhe می رسیم و در یک هتل خوب با شبی 30 لاری برای دو نفر اقامت می کنیم. یکی از بهترین رویدادهای این سفر، فوتبال بازی با بچه های روستا در نزدیکی های مرز ترکیه است که هیچوقت فراموش نمی کنیم.

مرز گرجستان و ارمنستان

 

گذار از مرز گرجستان در منطقه ای به نام vale رخ می دهد و Posov نخستین جایی است که در ترکیه به آن وارد می شویم. بیشتر ماشین های سنگین و حتی اتوبوس های مسافربری ایرانی از اینجا به گرجستان رفت و آمد می کنند زیرا مرز دیگر، Sarpi با وجود برخورداری از جاده بهتر به سوی Trabzon ,Erzrum بسیار طولانی تر است. با دو کامیون باری و پس از نزدیک به 4 ساعت به بازرگان می رسیم. زمانی که از مرز می گذریم ساعت نزدیک 11 شب است و انتخابات ریاست جمهوری درست یک ساعت پیش تمام شده است. در گمرک، همه از پیروزی روحانی خبر می دهند. در رستورانی در بازرگان شام می خوریم و جلو پست گمرک دراز می کشیم. ساعت از نیمه شب گذشته که اتوبوسی که از تفلیس می آید در مرز توقف می کند و ما را تا تهران می برد. پس از آنکه یکی از ارزان ترین سفرهای همه عمرم را به پایان رسانده ام، از ترمینال به خوابگاه می رسم. شمارش رای های انتخابات هنوز ادامه دارد و به همین خاطر تا چند روز به خوابگاه مهمان راه نمی دهند! بنابراین کوله را بر میدارم با خستگی تمام راهی ترمینال جنوب می شوم تا از آنجا راهی شیراز شوم. انگار خواب دیده بوده ام چنین سفری را...  

.