سه هفته بادیه گردی از دیار سعدی تا مزار مولانا، شهریور 1392

 

مسیر طی شده رفت و برگشت و نقاط شب مانی

 

همیشه حس نوشتن چندروز پس از آغاز سفر به سراغم می آید و این بار 5 روز تمام میگذرد تا دست به قلم میشوم. پنج روز از بامدادی که پس از ارادت و ادب به آرامگاه شیخ اجل، شیراز را ترک گفتم و به سوی راهی دراز روانه شدم که پایانش خاک پاک مزار مولاناست. چنین گونه سفری را هیچگاه نیازموده بودم. سفری با جیب خالی و همت عالی از آرامگاه شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی تا آرامگاه حضرت مولانا جلال الدین بلخی در قونیه ترکیه.

 

      

راست(آرامگاه پیر طریق، پایان طریق)، چپ (آرامگاه شیح اجل، نقطه اول)

 

پنجشنبه واپسین روز مرداد است که آفتاب نزده، کوله سبکی را که از شب پیش بسته‌ام بر دوش می‌گذارم و با سری پرخروش، تنها، پای در راهی دراز و پرماجرا می‌گذارم. روز پیش از آن به خدمت شیخ اجل که خانه ام در نزدیکی آرامگاهش است رفته‌ام و از او اجازه سفر گرفته ام. از دروازه قرآن شیراز که می گذرم خود را در ابتدای مسیر می‌بینم. گرفتن نخستین مرامی سواری (hitchhike) همیشه دشوار است و این بار نیم ساعتی می‌گذرد تا نخستین خودرو که یک وانت حمل قراضه است برایم می ایستد و راننده که جوانک خوش و با مرامی است مرا تا سپیدان راهی می کند. از سپیدان تا یاسوج و از آنجا به سوی شهرکرد روانه می شوم. گاهی ناگزیرم چندبار از خودروها سوار و پیاده شوم اما دیگر می دانم که در راهی گام نهاده ام که همین دشواری ها، شیرینی ها و خاطره های خوش بعد می‌شود.

 

مرامی سواری یا همان هیچهایک در جاده های ایران

 

نخستین شب در فرخ شهر 5 کیلومتری شهرکرد می‌خوابم در منزل جوانی که مرا از کنار جاده سوار کرد و در راه آنقدر سرگرم آواز خواندن شدیم که پاک یادم رفت چگونه سر از خانه اش دراوردم. آن شب بسیار خوش بود زیرا تا نزدیکی های پگاه با جوانان هنرمند و اهل موسیقی فرخ شهر و با ساز و آواز سپری شد. روز دوم به سوی شهرستان داران راه افتادم و شب از یک مزرعه سردراوردم که پس از کمک به آنها در بادام چیدن، در کپری به همراه دشتبان شب را به بامداد رساندم.

 

شب مانی در کپر یک دشت بان، سد چادگان در دوردست

 

شب هر توانگری به سرایی همی رود/ درویش هر کجا که درآید سرای اوست (سعدی)

 

روز سوم که چشمانم را گشودم آفتاب داشت سفره چاشتش را بر پهنه دشت بزرگی پهن می کرد که سدزاینده رود و شهر چادگان در دوردست هایش هویدا بود. شب های پس از آن در همدان و دهگلان و روستای "کلیجه" در نزدیکی مهاباد ماندنی شدم و در راه از غار آبی سهولان که در نزدیکی روستای برهان استان آذربایجان غربی است هم به خوبی بازدید کردم. حالا 5 روز گذشته است و من تا حال به یمن میزبانان مهربانی که در راهم سبز شدند بی آنکه بهایی برای خوراک و جا و جابه جایی بپردازم و سرخوش از این همه مهربانی به روستای "چره" از توابع "سرو" رسیده ام. از اینجا تا مرز ترکیه 5 کیلومتر راه است و چون شب شده بنا دارم دراین روستای خوش منظره شبی بیتوته کنم. حالا نزدیک به 40 بار است که از مرامی سواری کمک گرفته ام و 40 خودرو را سوار شده ام تا به اینجا رسیده ام. باز هم به رسم هر روز پیش از سرزدن خورشید، کوله بر دوش در کنار جاده ام. با مهربانی یک تراکتور حمل کود تا نزدیکی های مرز می رسم و زمانی که از پست مرزی رد می شوم عقربه های ساعت 8 بامداد را نشان می دهند.

 

پیاده روی های گاه طولانی کنار جاده برای گرفتن سواری

 

غروب تماشایی، به سوی دهگلان کردستان

 

برداشت خیار در مزرعه ای در نزدیکی های دیواندره کردستان

 

مزار شاهزاده ای از سلسله زندیه در بلندای کوهی مشرف به دشت های کردستان، در راه سقز

 

حتی دیدن این کانالهای آب جان هر خسته ای را می نوازد

 

قابقرانی در غار آبی سهولان، نزدیکی های روستای برهان، در راه مهاباد

 

باز هم دوراهی های سرنوشت ساز!

 

راننده های مهربان تراکتور هیچگاه درخواست شما را رد نمی کنند، گذر از مهاباد 

 

افسوس، روزی آنقدر زیبا و پر آب بود، دریاچه ارومیه 

 

پرسه در پیرامون روستای چره نزدیک مرز، در جستجوی جایی برای شب مانی 

 

پیمودن پنج کیلومتر تا نقطه صفر مرزی با یک تراکتور

 

مرز "سرو" یکی از سه مرزی است که می توان از آنها به خاک ترکیه وارد شد. دو مرز دیگر "سرای" و "بازرگان" است که به طور ویژه، اولی برای عبور قطار و دومی برای کامیون های ترانزیت است. برای تبدیل ریال به لیر ترکیه ناگزیرید به دستفروش ها روی بیاورید. امکانات پست مرزی "سرو" بسیار ابتدایی است اگرچه دستگاه خودپرداز و شعبه بانک ملی (آنهم برای گرفتن عوارض و نه خدمت دادن به مسافر) برپاست. وارد شدن به خاک ترکیه دردسری ندارد و همچنان بدون روادید انجام می شود. جاده‌ها در دست بازسازی است و پلیس ترکیه همه جا ایستگاههای بازرسی راه انداخته. روستای کرد نشین Esen Dereh درست چسبیده به مرز ایران است. اینجا مسیر رسیدن بهHakkari محل فعالیت کردهای PKK است و بنابراین حساسیت ویژه ای دارد. گرفتن نخستین مرامی سواری در ترکیه کار ساده ای نیست زیرا بیشتر خودروها مسافر کش اند. چندکیلومتری پیاده می روم و پلیس مرزی مرا از ادامه باز می‌دارد. پس از گشتن کوله و چند پرسش پی می برند که آدم خطرناکی نیستم! و از من میخواهند سوار ون های مسافر کش شوم ولی من می‌گویم بنا ندارم پولی بپردازم. گاهی پررویی خوب جواب می دهد. هنگامی که می فهمند من از آن توریستهای پول بده نیستم از یک مسافرکش که برای بازرسی سرنشینانش آن را متوقف کرده اند می خواهند تا مرا مرامی به نخستین شهر برساند. مسیر 200 کلیومتری مرز تا Van راهی زیبا و گاه پیچ در پیچ است و در دو سوی جاده روستاهای زیادی هست که برای گردش و شب مانی چشمک می زنند. کمی پرسه زدن در شهر بزرگ و کردنشین Van و آب تنی در دریاچه بزرگ و آبی‌اش خستگی نیم روز را از تنم به در می کند.

 

ورود به ترکیه، جاده زیبای مرز به سوی وان

 

ورود به شهر گربه های چشم آبی و زرد، وان کردنشین

 

دریاچه چشم نواز وان و یک آب تنی نیم ساعته!

 

میهمان دو راننده بامرام، نخستین بشقاب غذای ترکی

 

شهر کوچک بعدی Edremit است که همنام شهر دیگری در غرب ترکیه هم هست. تا نزدیکی های Tatvan هنوز جاده در کرانه دریاچه است که دیدن شکوه و زیبایی اش برای ما با حسرت از دست دادن خواهرخوانده اش، دریاچه ارومیه همراه است. بهبود چشمگیری در منطقه کردنشین ترکیه نسبت به سه سال پیش که در همین حوالی سفر می کردم، به چشم می‌خورد. زیرساختهای گردشگری به ویژه در کرانه دریاچه و امکانات شهری در شهرهای Bitlis و Tatvan بسیار بهبود یافته. ششمین شب در روستایی به نام Derekli در راهی که از Bingol به Elazig می رفت فرود آمدم. پس از آب تنی در حالی که پیاده در کنار جاده راه می پیمودم دو پزشک که برای ماموریتی از آنکارا آمده بودند مرا مرامی، سوار کردند و به خواسته خودم در حالی که غروب نزدیک بود، تصمیم گرفتم در این روستا شب را به صبح برسانم.

 

مسجدی کوچک در روستای درکلی برای گذران نخستین شب در ترکیه

 

در ترکیه هر جا که چند خانه هست شک نکنید که مسجد یا به گفته خودشان یک "جامی" هم در آن نزدیکی است. واژه مسجد در ترکیه برای نمازخانه به کار می‌رود. خوابیدن در این مکانها چندان ساده نیست و باید با "ملا" هماهنگ کنید. گاهی برای آنکه مخالفت کنند می گویند غیرقانونی است. به هر حال اگر کمی چک و چانه بزنید و مانند من قیافه یک گردشگر بی نوا را داشته باشید که پیاده هم سفر می کند و مسلمان هم هست! در اتاقی که پیش از صحن اصلی مسجد است و به یک نمازخانه کوچک می ماند اجازه شب مانی می‌‌یابید. به هر حال مردم ترکیه و به ویژه اهل تسنن، بر خلاف آنچه بیشتر ما می‌پنداریم به مذهب و پاکیزه نگه داشتن مسجدهایشان اهمیت می‌دهند. سازمان مساجد در ترکیه برای تجهیز و اداره این مکان‌ها بودجه خوبی می‌دهد. مسجدها ظاهر زیبایی دارند، بسیار پاکیزه اند و جالب است که خیلی از آنها به سیستم پخش اذان اتوماتیک هم مجهز هستند. در حیاط کوچک مسجد Derekli درخت سیب تنومندی ریشه دوانده که سیب های سبز و آبدارش با نانی که از ناهار امروز در چنته دارم هم شام و هم چاشت روز هفتم است. راه روستا، یک جاده خاکی است که از جاده اصلی جدا شده و تقریباً یک کیلومتر است. نخستین شب ترکیه! فرا می‌رسد. در بالکن مسجد که می‌نشینم می توانم نور خودروهای عبوری را به خوبی ببینم. بالای یک اتاقک در حیاط مسجد نوشته "Abdesthaneh" که در ترکیه به وضوخانه گفته می‌شود. واژه ای که همه بخشهای آن فارسی است و جالب اینکه در ایران ما می‌گوییم وضوخانه. یکی از جذاب ترین بخشهای سفرم به ترکیه آشنایی با انبوه واژه های مشترک با فارسی است. واژه هایی که گاه ما در معنایی متفاوت به کار می‌بریم و این دگرگونی خود جای جستاری دامنه دار است که در این گزارش نمی گنجد. برای نمونه نام "مراد" به "مورات" و "محمد" به "میهمت" تغییر یافته است. با آنکه عدد هفت در ترکی "ایدی" خوانده می‌شود، "هفته" همان هفته است. واژه های "آدمیان"، "روزگار"، "مرگ"،"آفرین"، "هیچ"، "هرکس" "همشهری"، دشمن"، "نماز"، "تمیز" "پیغمبر"، "من"، "یواش"،"تانه(دانه)" و خوردنی هایی مانند "انجیر"، "خرما"، "پنیر"، "خیار"، "موز"، "شفتالو"،"برنج"، "نخود"، "یونجه"،"سکر(شکر)" و نیز "آتیش"، "جاده"، "بهار"، "ارابه(خودرو)"، "هوا"، "کاغیت(کاغذ)"، "دره"،  "چادر"، "هوله"، ، "آشیان"، "چنته(کوله پشتی)"، "سوگلی" و بسیاری واژه های دیگر که کاملاً فارسی است و در ترکی هم به کار می‌رود. این ها تنها نمونه هایی است که در این سفر به گوش من خورد و بی شک شمار واژگان مشترک فارسی و ترکی بسیار بیش از اینهاست.

 

 

تابلوهای راهنمای جاده در ترکیه نمی گذارد راه را گم کنید، در راه مالاتیا

 

نخستین کامیون سواری در دومین روز سفر در ترکیه

 

مسجد که اذان صبح را پخش می‌کند با کوله خود را به جاده اصلی می‌رسانم و راه Malatya را می‌گیرم. شهری که در ترکیه با میوه زردالو یا به قول خودشان قیسی می شناسندش. فاصله بین این شهر تا Elazig پر از مزارع زردالو ست و حالا که من به اینجا رسیده ام میوه ها را چیده اند و دارند خشک می‌کنند. یکی از بهترین شب مانی های من در همین روز اتفاق می‌افتد. درست در کارخانه Baktar که به تازگی راه افتاده و زردالوهای خریداری شده از کشاورزان را بسته بندی و صادر می‌کند. خودشان می‌گویند کیلویی 15 لیر می‌ارزد. برای من تجربه کار در این جا و البته خوردن کلی قیسی بسیار بیش از اینها می‌ارزد. شب را در اتاق کارگران می‌خوابم و از مهمان نوازی مسوولان کارخانه بسیار خرسند می‌شوم.

 

درختان سیب، در نزدیکی های مالاتیا

 

کار و شب مانی در کارخانه قیسی خشک کنی "باکتار"، در راه مالاتیا

 

روز بعد در راه، چند افسر پلیس که لباسهای شخصی پوشیده اند به من سواری می‌دهند. وقتی داخل ماشین می‌نشینم تازه متوجه اسلحه هایشان می‌شوم. البته مهربان اند و صبحانه در یک کافه محلی مهمانشان می‌شوم. از آنجا که علاقه ای به ماندن در شهرها ندارم و روستاگردی را بیشتر می‌پسندم از Elazig هم می‌گذرم و به شهر کوچک Darenden می‌رسم. جایی که Somunjubaba یکی از شاگردان و پیروان مولانا در آن آرمیده است. به لطف آشنایی با دو آموزگار محلی هم به زیارت این پیر می‌رسم و هم در اطراف آبشار Gunpinar پرسه می‌زنم. Kayseri که قیصریه خودمان است شهر دیگری است که از آن می‌گذرم تا در مسیر Konya قرار بگیرم. خانواده مهربانی در روستای Yalman میزبان هشتمین شب سفرم هستند.

 

تفرجگاه "گون پینار" در نزدیکی "دارنده"، در راه قیصریه

 

در پیرامون آرامگاه سومونجو بابا، از شاگردان مولانا

 

سینی یک شام دلپذیر در خانه میزبان مهربانم در روستای "یالمان"

 

و حالا سینی یک چاشت دلپذیر در خانه میزبان مهربانم در روستای یالمان

 

میزبانان بسیار مهمان پرور من در روستای یالمان، در راه "آکسارای"

 

هرچه به جنوب و به سوی آنتالیا پیش می‌روم هوا گرم تر و زمین تشنه تر می‌شود. فاصله روستاها بیشتر می‌شود و از قضا گرفتن سواری مرامی هم دشوارتر. در خنکای بامداد نهمین روز شهریور پیاده و چند کیلومتری با جاده‌ای که به سویKonya‌ ‌ می‌رود همسفر می‌شوم. خوش شانسم که با یک کامیون توزیع بستنی همراه می‌شوم که به همه روستاهای آن حوالی سر می‌زند و در راه از بستنی خوشمزه اش هم بی نصیب نمی مانم.

 

چون عشق حرم باشد، سهل است بیابان ها!

 

سواری گرفتن با کامیون توزیع بستنی، یک تجربه خوشمزه

 

سرانجام در نیمه نهمین روز سفر به شهر مولانا و آرامگاهش می‌رسم. قونیه از وجود او بسیار تاثیر گرفته است. زیارتگاهش انبوه مشتاقان و گردشگران را از همه سوی جهان به خود فراخوانده است. باید بگویم که بسیار بیش از ایران او را مقدس می‌شمارند و به او بها داده اند. در راهی که می‌آمدم آنها که می‌دانستند به قونیه می‌آیم التماس دعا داشتند. راننده ای از من خواست برای بچه دار شدنش دعا کنم. آن هنگام گمان می‌کردم مرا دست می‌اندازد اما انبوه زیارت کنندگان و دعاخوانان در برابر مقبره مولانا را که دیدم یافتم که او نزد مردم ترکیه و به وِزه اهل تسنن بسیار گرامی است. بنای معروف مسجد سلطان سلیم درست کنار آرامگاه مولاناست و مجموعه میدان مولانا به دهمین شهر بزرگ ترکیه و بی شک بزرگی اش را مدیون همین شاعر و عارف بزرگ است. توسعه شهر قونیه به سوی شمال است و شهرک هایی که در حاشیه آن توسعه یافته مدرن و برخوردار از اصول شهرک سازی است. دانشجویان بسیاری در این شهرکها زندگی می‌کنند و خط کشی های دوچرخه در همه خیابانهای اصلی شهر به چشم می‌خورد. شب را در منزل حسین هستم که یک استاد دانشکده هنر است و بسیار مهمان نواز است. از فیلم های اصغرفرهادی هم بسیار شگفت زده شد ه است. نیمه روز باران شدیدی باریدن گرفت که پیامد آن آسمانی پاک و آبی برای سفر روز پسین بود.

 

و سرانجام، حضرت عشق!

 

کعبه عشاق باشد این مقام / هر که ناقص آمد اینجا شد تمام،   مزار مولانا جلال الدین بلخی 

 

میدان مولانا، آرامگاه سمت چپ و مسجد تاریخی سلطان سلیم در راست

 

یک پیتزای ویژه قونیه ای که نباید از دست بدهید

 

شهرکهای تازه ساز در شمال قونیه و خطهای گذار دوچرخه در همه جا

 

در این روز به سوی شمال راه افتادم و از روستایی در نزدیکی شهر Bilecik سردراوردم. امام مسجد آنقدر مهمان پرور بود که هنگامی که فهمید من آموزگار هستم با خانه معلم شهر تماس گرفت و برایم اتاقی فاخر دست و پا کرد. تصمیم داشتم از کرانه جنوبی دریای سیاه در شمال ترکیه راه را به سوی مرز بازرگان ایران بپیمایم. ماموریت من که برنامه از سعدی تا مولانا بود تمام شده بود و زمان بازگشت فرارسیده بود. شهر بزرگی که پیش رویم بود Adapazari بود اما پیش از رسیدن به آن در روستای Terekli فرود آمدم و با خوش آمدگویی جوانان خوب و اهل مسجد این روستای قدیمی ناگزیر شب را در منزل یکی از آنها که دست برقضا تنها خانواده کُرد آن روستا بود و از شریعتی هم زیاد می‌دانست، ماندم.

 

فروش محصولات باغی در خروجی شهر قونیه

 

چایخوری ها در شهرهای کوچک بین راه، پاتوق همیشگی مردان ترک، "گل پازاری"

 

آنچه بی دریغ و همه جا به یک رهگذر غریب پیشکش می شود

 

آغاز یکی از دیدنی ترین مسیرهای سفرم، به سوی شمال ترکیه

 

روز پس از آن در مسیر بسیار زیبای Golapazari به Guynuk در دریاچه ای در بین راه آب تنی کردم و راه کوهستانی را گاهی پیاده و گاهی به لطف سواری های مرامی که زیاد هم نبودند پیمودم. اگرچه نمیخواستم در شهرهای بزرگ فرود بیایم، اما فرارسیدن همزمان تاریکی غروب و بارانی سیل آسا سبب شد تا با خواهش و تمنا در مسجدی در حاشیه شمالی شهر Bolu شب را به بامداد برسانم. تنها آذوقه ام کمی نان بود و البته آب نوشیدنی در مسجد یافت می‌شد. تمام شب باران بارید و من تنها در اتاق کوچک ورودی مسجد در کیسه خوابم خزیده بودم و تنها کتابی که آنجا بود یعنی قرآن می خواندم.

نمونه ای از سنگ مزار در یک گورستان قدیمی بین راه

 

دست درازی به گلابی و آلو و سیب و دیگر میوه های های هوس انگیز در باغهای کنار جاده

 

در راه "ترکلی"

آب تنی در دریاچه بین راه، همچنان در راه ترکلی

 

 

باز هم تراکتورسواری در جاده بسیار زیبای منتهی به "ترکلی"

 

روستای بزرگ ترکلی از بالای مناره مسجد، شبی به یاد ماندنی

 

یک بشقاب کوفته، شامی گرم و دلپذیر برای مسافر آواره جاده ها! 

 

ای بسا هندو و ترک همزبان!

 

روز بعد هم ابر و باد در کار بودند و بیشتر روز بارانی بود. گرفتن مرامی سواری در این هنگام بسیار دشوار می‌شود. هوا به سردی می‌گرایید و من کنار جاده آرام و پیوسته راه می‌رفتم. در این روز تنها دو بار سواری گرفتم و در روستایی در میانه راه Gerede به Karabuk بیتوته کردم. نمیدانم نام روستا چه بود. 2 کیلومتری از جاده فاصله داشت و در دور دست دودی از دودکش یکی از خانه ها برمی‌خواست. خود را به آنجا رساندم. چندان مهمان نواز نبودند. به زحمت از خانه ای مقداری نان تهیه کردم و امام مسجد پس از کمی پرس و جو پذیرفت در طبقه بالای مسجد بخوابم. میدانم که اگر چنین نمی‌کرد آنشب از سرما یخ زده بودم. نیمه شهریور بود اما سرمایی سوزناک در جریان بود. شنیدم که در Kars واقع در شمال شرق کشور، برف سنگینی باریده. روز پانزدهم باد ابرها را می پراکند و جاده از بارش دیشب هنوز خیس و آب گرفته بود. یک راننده تراکتور مهربان مرا تا نزدیک ترین ایستگاه پمپ بنزین برد. جایی که مرد قهوه چی با یک کاسه سوپ گرم، کمی نان و چایی بی آنکه پولی بخواهد از من پذیرایی کرد. سواری گرفتن، بسیار دشوار شده بود.

 

این راننده های مهربان تراختور!

 

آغاز گردو خوری در جاده ها!

 

گذران شبی سراسر بارانی در مسجدی در شهر "بولو"، شمال ترکیه

 

از راننده های کامیونی که می ایستادند می‌خواستم مرا تا شهر بعدی ببرند اما انگار نفرین شده بودم! سرسختی من بالاخره جواب داد و پس از یکی دو ساعت، با کمی چرب زبانی راننده ای که به Merzifon می‌رفت پذیرفت مرا سوار کند. 200 کیلومتر با او پیمودم و آنقدر خاطره برایم گفت و با او خوش و بش کردم که وقت خداحافظی غمگین می‌نمود. توی راه هم در یک رستوران مرا به خوردن کله پاچه ای دعوت کرد. نزدیک غروب بود و من نمی‌خواستم به شهر برسم. در راه تابلویی دیدم که رویش نوشته بود Salar Koy 5km  بلافاصله از او خواستم مرا پیاده کند.

 

حلزونی که شاید دارد هیچهایک می کند، بامداد پس از یک شب بارانی

 

به سوی "گره ده"، شمال ترکیه

 

 

تابلوهای راهنمای روستاها در کنار جاده

 

شی مانی در مسجدی در یک روستای دور افتاده، یک شب خیلی سرد

 

آسمان هنوز خشمگین در بامداد روز بعد

 

منظره روستا که در دامنه یک کوه سرسبز بود مرا به چنین تصمیمی واداشت. از مزارع توتون و تنباکو گذشتم و به روستا رسیدم. اهالی از دیدن من بسیار شادمان و شگفت زده شده بودند به ویژه پس از انکه وقتی فهمیدند از ایران آمده ام. آنها همگی خود را شیعه جعفری می‌دانستند و اسامی شیعه داشتند. مسجد و مناره ای نداشتند و به شدت هم از سنی ها بدگویی می‌کردند. شب را در منزل یکی از اهالی به نام عباس سپری کردم و با خوردن سوپ "مانامان" جان تازه ای گرفتم. از موج سرما رهایی یافته بودم و هوا دلپذیر بود.

 

 

 

آدم، راننده مهربانی که مرا به کله پاچه دعوت کرد، در راه "مرزیفون"

شاید دیدن همین مزرعه زیبا بود که موجب شد همینجا پیاده شوم

 

عباس و همسرش، میزبان مهربان من در روستای کوچک "سالارکوی"

 

سوپ مانامان از لوبیا، تخم مرغ و رب گوجه، چاشتی پرانرژی برای یک روز طولانی

 

روز دیگر، بیش از یکساعت پیاده رفتم و درحالیکه به یک سربالایی تند رسیده بودم و گرمای هوا آزاردهنده می‌شد، یک کامیون برایم ایستاد. پلاکش گرجی بود و تا وارد کابین شدم به زبان کارتولی یا همان گرجی خوش و بشی با راننده کردم. از مسلمانان آجارا بود و از اینکه با او به زبان خودش گفتگو کردم شگفت زده شده بود. با او از جاده کرانه جنوبی دریای سیاه گذشتیم و از شهر بزرگ و زیبای Samsun عبور کردیم. انبوه کافه ها و رستوران ها و پارکهای ساحلی، اقامت گاهها و پارکینگ‌هایی که در سالهای اخیر در این کرانه توسعه یافته است، پای گردشگران بسیار را باز کرده و به زحمت می‌توان گفت اینجا هنوز خاورمیانه است. به دریا که خیره می‌شوم از زیبایی خزر کم ندارد اما نازیبایی‌های سواحل خزر و نبود امکاناتی این چنین، سبب عقب ماندگی ما است. شهر Samsun نزدیک به یک میلیون جمعیت دارد و خانه هایش در تپه های سرسبز مشرف به دریا پراکنده شده اند. در راه از مرکز بهترن فندق های دنیا یا شهر Giresun هم رد می‌شویم. از اینجا تا Trabzon کسب و کار مردمان این کرانه، کاشت و برداشت و برداشت و تجارت پررونق فندق است. راننده می‌خواست به باتومی برود بنابراین مرا در جایی به نام Tirebolu پیاده کرد. غروب نزدیک بود. پس از پرسه در ساحل دریای سیاه و بازی‌ با صدف‌ها و گوش ماهی ها به سوی مسجدی که در همان نزدیکی بود روانه شدم.

 

عبور از کرانه جنوب دریای سیاه با یک راننده کامیون گرجی

 

غروب سرخ دریای سیاه، نزدیکی های "تیره بولو"

 

مسجدی در "تیره بولو"، مکان امن برای شب مانی

 

روز بعد، نزدیک به 300 کیلومتر در راه زیبایی که به Gumushane و سپس به Bayburt و Erzurum می‌رفت با یک فروشنده فندق، سواری گرفتم و تا غروب خودم را به Horasan رساندم. "خراسان" یعنی جایی‌که آفتاب از آنجا بر می‌آید. از اینجا تا مرز ایران 200 کیلومتر است. خاطره خوشی از یک شب ماندن در اینجا در یادم می‌ماند. این دومین بار است که ناگزیر از شب ماندن در این شهر می‌شوم.

 

در راه "بایبورت"

 

 

 

مهمان نوازی مردمان این سرزمین در این آخرین شب هم کامل می‌شود و یادگار خوشی از سفر به ترکیه برایم باقی می‌گذارد. روز پایانی، بی وقفه به سوی بازرگان می‌تازم و چندین سواری می‌گیرم. باورم نمی‌شود که تا خود مرز به سادگی می‌رسم.

 

آخرین شب مانی در ترکیه در "خوراسان"، با شام دلپذیر میزبان بسیار مهربانم

 

خروجی آغری، نزدیک ترین شهر به مرز بازرگان

آخرین مرامی سواری، 4 کیلومتری مرز بازرگان، تصویر آرارت در آینه!

 

سالن گمرک بازرگان با آن امکانات محدود و بی نظمی اش مانند همیشه توی ذوق هر تازه واردی می‌زند و افسوسم را دوچندان می‌کند. یک راننده مرندی که کامیون تمیزی هم دارد مرا تا نزدیکی‌های مرند می‌برد و از آنجا با هر دشواری که هست پیش از نیمه شب به تبریز می‌رسم و در خانه دوستی قدیمی می‌خوابم. روستاگردی چنان به مزاقم خوش آمده که به جای آنکه به تهران بازگردم، راه روستاهای اردبیل را پیش می‌گیرم و شبی را در نزدیکی رودخانه قره سو می‌گذرانم.

 

تنها فروشگاه duty free چنین پررونق!، گمرک بازرگان!

 

ادامه مرامی سواری با یک راننده مرندی، به سوی مرند!

 

استراحت در یک خانه روستایی در نزدیکی های اهر

 

سمت راست، استان اردبیل، سمت چپ، استان اذربایجان غربی، رودخانه قره سو، هوراند

 

همه روز بعد در راه هستم تا شبانه به اردبیل و از آنجا به تهران برسم. این نخستین باری است که برای خرید بلیط دست در جیب می‌کنم و به این ترتیب رویای شیرین سفر با جیب خالی پس از 21 روز و گرفتن 110 سواری مرامی، به پایان می‌رسد. رویایی که هنوز با زنده نگه داشتنش در خاطرم، لحظه های تلخ این روزگار را سپری می‌کنم. بیست و سوم شهریور به زادگاه شیخ اجل بازمی‌گردم. همانجا که این سفر به یادماندنی را از آنجا آغازیدم. بامداد است و در جلوی درب آرامگاه در انتظارم تا نخستین کسی باشم که وارد می‌شود. بی اختیار گریه ام می‌گیرد. بی گمان اگر سایه الطاف سعدی بزرگ نبود، کی مرا در این راه دراز توفیق و همتی بود.

بازار داغ انگورهای مشکین شهر، در راه اردبیل

 

زیارت مزار شیخ صفی الدین اردبیلی و نوادگانش، شاه اسماعیل و شاه طهماسب صفوی، اردبیل

 

در محوطه آرامگاه جایی روی یک تکه سنگ حک شده: اگر مرا به دعایی مدد کنی شاید. که آفرین خدا بر روان سعدی باد. به گذشته که می‌نگرم یادم می آید که در آغاز از اینکه زبان ترکی را نمی‌دانستم کمی می‌هراسیدم. اما اینک می‌دانم که آنچه انسان‌ها را به هم پیوند می‌دهد، زبان و خط و فرهنگ مشترک نیست بلکه جوهره انسانیت و زبان همدلی است و مولانا چه رسا جان کلام را اینگونه سروده:

ای بسا هندو و ترک همزبان، ای بسا دو ترک چون بیگانگان. پس زبان محرمی خود دیگر است. همدلی از همزبانی بهتر است. 

 

بازگشت به شیراز از راه تهران، دیدار دوباره یار، آرامگاه سعدی

 
سوی آن چشم نظر کن که بود مست تجلی    که در آن چشم بیابی گهر عین و عیان را
گذر از خواب برادر! به شب تیره چو  اختر         که به شب باید جستن وطن یار نهان را
به نظربخش نظر کن! ز می اش زمزمه تر کن    سوی آن دور سفر کن چه کنی دور زمان را    (مولانا)
 
  

                                                                       شیراز شهریور 1392

 

 

.